شوق فریاد

جور دیگر باید دید ...


ترتیل کامل قرآن ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

اه !

موش گفت :

- افسوس ! دنیا روز به روز تنگ تر میشود. سابق جهان چنان دنگال بود که ترسم گرفت. دویدم و دویدم تا دست آخر ، هنگامی که دیدم از هر نقطه افق دیوار هایی سر به آسمان میکشد ، آسوده خاطر شدم. اما این دیوار های بلند با چنان سرعتی به هم نزدیک میشود که من ، از هم اکنون خودم را آخر خط میبینم ، و تله هایی که باید در آن بیافتم پیش چشمم است ...


- چاره ات این است که جهتت را عوض کنی .

گربه در حالی که او را مدرید چنین گفت ...


  • فرانتس کافکا


اکثر ما آدما مثل این موشه ایم ! تموم زندگیمون رو میدویم تا یه گوشه از دنیا رو بگیریم ! آخر هم فقط همینطور توی حصار های دنیا اسیر و اسیرتر میشیم ! بعد تازه وقتی میفهمیم که مسیر و اشتباه اومدیم که ...

زرشک ...


دیگه آخره کاره ! دیگه اونموقع اونقدر اسیر چنگال سرنوشتمون هستیم که نمیتونیم کاری بکنیم !


میدونید ... از اولش اینکه دنبال دیوار های دنیا بگردیم اشتباهه ! هرچی بیشتر دنبال مرز ها باشیم ، مرز ها بیشتر ما رو احاطه میکنن ! چرا نباید با یک فکر آزاد زندگی کرد ؟ چرا اینقدر برای خودمون مرز میذاریم که بعد از یه مدت ، متوجه بشیم در حصار این مرز ها اسیر شدیم و هر لحظه ممکنه سرنوشت از راه برسه و ...


شپلخ !



واقعا کارای ما آدما مسخره است ...


حکایت منم از همه اینا مسخره تر ... یک کلمه هست که تازگی ها خیلی علاقه پیدا کردم به گفتنش : اَه !



جمعه 12 تیر 1388 | 3 نظر

Remember ...

ایده این پست منحصرا ماله ارسلانه ! یاد آوری ... گرچه من از به یاد آوردن و کلا از گذشته اصلا خوشم نمیاد ! و گرچه من آدما رو خیلی راحت فراموش میکنم (خوشبختانه) ... اما شاید این پست جالب باشه برای فکر کردن به کسایی که تو زندگیم مهم بودن :


1. مامان : مامان سیمین گُلم ! دلم برای دستاش که همیشه بوی لیمو میداد تنگ شده


2. بابا : اسطوره زندگیه من ! از همه دنیا بیشتر دوستش دارم !


3. شهرزاد : امممم ... اولین دوستی که توی تموم زندگیم داشتم ! معنی دوستی ، معنی خواهر ، معنی عشق ! عشق اول ! در یک جمله بچه بازی


4. دانیال : اتاقای تاریک ! فیلمای بد ! وای وای وای


5. شاهین : پسرخاله بزرگه ! یکی از مهربون ترین افرادی که دیدم !


6. سهیل : پسر عموی گلم ! هیچوقت نون بربری هایی که برام خرید رو یادم نمیره !


7. سروش : پسرخاله کوچیکه ! داداشم ! میمیرم برای چرت و پرت گفتناش !!!


8. سمن : دخترخاله ! نامزد دوران کودکی


9. سوگل : دوستی بدون هیچ پرده ای ! یک دختر و یک پسر همونطوری که واقعا هستند ! دلم برای اینجور دوستی ها تنگ شده !


10. آرمان : اولین دوست واقعیم ! کسی که خیلی از انتظارات من رو به عنوان یک دوست برآورده کرد ... قدیمی ترین دوستم ! و از معدود افرادی که توی هر حالتی باشم از بودنش لذت میبرم.


11. عرفان : اسطوره فوتبال دبستانمون ! گرچه پنج ساله هیچ خبری ازش ندارم ! بهترین خرخونی که تا حالا دیدم


12. امیر : نخاله اول ! نسبتمون خیلی بوقیه ولی به هم میگیم پسر عمو ! یار دبستانی ... خنگ ولی باحال


13. اردلان : نخاله دوم ! پر انرژی و سرخوش ! فروتن ترین و مهربون ترین بچه مایه داری که دیدم


14. صالح : نخاله سوم ! با من میشدیم چهارنخاله ! اسم گروهمون بود ! یاد منفی بازی هاش تو دبستان بخیر !


15. نرگس : فرشته دوران افسردگی من !


16. سارا : دوست دختر اینترنتی ! اولین باری که چنین رابطه ای با یک دختر داشتم و به شدت ازش پشیمونم !


17. پیمان و سروش : دو تا کسخل (!) که راهنماییم رو باهاشون گذروندم ! دوران جاهلیت ! منفی شدن تین ایجری


18. علیرضا(بگمن) : یک برادر بزرگتر واقعی که یکسال و نیم تمام تنها همرازم بود !


19. سمانه : فمینیست ! روشنفکر ! تنها دختری که دیدم درست مثل من فکر میکنه ! شخصیتش برام جالبه ...


20. خشایار : خشی رو داشت یادم میرفت ! یک رفیق واقعی ! هیچوقت اونروز که من رو رسوند بیمارستان فراموش نمیکنم ! مدیونتم رفیق !


21. رضا : خپل خان ! برای پر کردن اوقات فراغت رفیق خوبیه !


22. فرزاد : فوتبال رفتناش منو کشته ! بهترین چیز ها رو براش آرزومندم !


23. نیلوفر : بهترین خواهر دنیا ! همه چیزم رو حاضرم براش بدم !  امیدوارم همیشه به آرزو هاش برسه !


24. پژمان : کوته فکر ترین آدمی که با تموم وجود دوستش دارم


25. جیمز کوچولو : با اینکه ازم متنفره اما هیچوقت اون دوستی عمیق و بی پرده رو فراموش نخواهم کرد... کاش یه روزی بفهمه که چقدر اشتباه کردیم ! هردومون !


26. سارا(تدی) : بدون شرح ! اگه نمیگفتم در حقش نامردی کرده بودم !


27. ارسلان : احساساتی ! عاشق ! احمق ! وقتی ارسلانه خیلی خوبه ولی وقتی تصمیم میگیره رومئو بشه میره روی اعصابم ! اینم از اون آدماییه که توی هر حالتی باشم از وجودش لذت میبرم !


28. فرشید : فوق العاده صاف و صادق ! مهربون و البته ترسو ... کله خر به معنای واقعی ! یا مریم مقدس !


29. تینا : دوستش دارم ! یعنی خود به خود دوست داشتینه ! موفق باشه ... و اشتباه نکنه ...


30. فریما :از اون شخصیتایی که عمرا بشه شناخت ! فکر کنم برای کشفش باید خیلی وقت بذارم ... امیدوارم دوستیمون به مسیر درستی بره !



اونایی رو که بولد نوشتم دوستای نتی بودن !!!

شنبه 6 تیر 1388 | 8 نظر

به نام ایران ...

به نام ایران ...


به نام سبزی هایش ، سرخی هایش ، به نام صلح سپید جاودانش ...

به نام آنچه بود ، آنچه هست و آنچه خواهد بود ...


به نام ایران ...


از باختر اروند تا خاور هامون ، از زبر ارس تا زیر کارون ! از زاینده رول تا بلندای دماوند ... به نام یکرنگی ما ، که اگر امروز سبز است ، روزی سرخ بود ، روزی سپید بود و روزگارانی سه رنگ بود!


به نام ایران ...


از خواب مستانه ایلام ، تا شکوه تهران ... از شروع افتخار آمیز ماد تا پهلوی ... از ایران هخامنشی تا جمهوری اسلامی ایران ، نه تا اینجا ، تا آنجا که جمهوری بود ، تا آنجا که اسلامی بود ...


به نام ایران ...


از کوروش کبیر که اسرائیلیان را از بند بابل آزاد کرد ، تا آنجا که «اسرائیل باید از صفحه روزگار محو شود ! »

از تهمورس دیوکُش ، تا دیو آدمخوار ...

از ضحاک ماردوش ، که مغز جوانان وطن را به خورد ماران خویش میداد ، تا آنجا که مغزمان را به خورد اژدهای دروغ میدهند ...

از فریدون شهسزا ، تا «مرگ بر ضد ولایت فقیه »

از کاوه آهنگر تا گارد ضد شورش !


به نام ایران ...


از رستم دستان تا زال و رودابه و تهمینه و سهراب ! از گلوی بیگناه سیاوش که بردیدند تا جوانان بیگناهی که میکشند ...

به راستی چه کسی وطنم را به دست تورانیان سپرد ؟


به نام ایران ...


آنچنان که لایق ایران است ، آنچنان که یزدگرد ساسانی وصیت کرد که : « ایران را تنها مردن در راهش سزاست »

آنچنانکه اسکندر ها خاک وطن را پیمودند و میپیمایند !

از زرتشت و مانی و امید و دانیال نبی ! تا x و y و z و t ...


به نام ایران ...


که محفوظ باد از این بیگانگان ! به نام پرچمی که نماد من است نه او ! به نام سبزی مازندان که عظمت هفت خوان را در خود دارد ! به نام سپیدی البرز که سیمرغ در آن آشیانه دارد ! به نام سرخی خورشید پگاه که آئین مهر را به ما می آموزد ...


محفوظ باد از این دروغ ! محفوظ باد از این ریا ، محفوظ باد از بستر خشک زاینده رود که روحش در جان من دمیده شده است ! محفوظ باد از دشمن که به هر دانه شن خاک من دست درازی نکند ...

آنچنان که کوروش کبیر گفت : « خداوند این خاک را از شر دروغ ، دشمن و خشکسالی در امان دارد ! »


به نام ایران ...


که میمیرد ! که مغز جوانانش اسیر عرب ماردوش میشود و راهی در پیشش نیست :


زشیر شتر خوردن و سوسمار // عرب را به جایی رسیده است کار

که تخت کیانی کند آرزو // افو بر تو ای چرخ گردون ، افو 


ایران که جوانانش را میزدند ، شیرزنانش را به اسارت میگیرند و کودکانش ، آرزومندانه چشم انتظار فریدونی هستند که رهبرشان باشد ، کاوه ای که گرزگاوسرش مغز ماران را بر زمین بریزد ...


به نام ایرانی که نیست ...

به یاد ایرانی که بود ...


پ.ن: همینطوری یهویی اومد ! یعنی لاگین کردن تو وبلاگم بعد این اومد خود به خود منم نوشتم

یکشنبه 31 خرداد 1388 | 2 نظر

محو و مات

گفته بودی که : « چرا محو تماشای منی ؟

وآنچنان مات که یکدم ، مژه بر هم نزنی ؟ »


مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود :

ناز چشم تو ، به قدر ، مژه بر هم زدنی ... !


  • فریدون مشیری
دوشنبه 25 خرداد 1388 | 3 نظر

وقتی «مرد» ، میشکند ...

به یه دیوار سرد و سنگی تکیه دادم ! یه دختر از دور میاد ! نزدیک که میشه آشناست ! یه چیزایی میگه ! درست نمیفهمم ! یعنی کلا درکم از سخن رفته ... به زحمت دهنم رو باز میکنم و جواب میدم ! گفت برو ! رفتم !


اگر میگفت بمیر هم میمردم ! اونقدر تسلیم بودم که چیزی برای از دست دادن نداشتم ! میرم پیش ارسلان ! اونم اعصابش خورده ! همدیگه رو توی قدم زدن های تنهاییمون گم میکنیم ! زنگ میزنم و پیداش میکنم ! با هم راه میافتیم ! احساس پوچی میکنم ! چیزی نمیفهمم ! نمیتونم درک کنم چه اتفاقی افتاده یا داره میافته ... سست شدم !


نمیتونم حرف بزنم ! فقط ناله میکنم ! این دیگه چی بود ؟ باورم نمیشه این منم ! باورم نمیشه بعد از دوسال همون اتفاقی که نمیخواستم داره میافته ! باورم نمیشه سدی که دوسال ساخته بودم جلوی چشمای خودم میکشنه و سیل احساساتم از پشتش جاری میشه ...


یه ذره به ارسلان فحش میدم و اونم یه چیزایی میگه ! اون رو مسئول میدونم ! اگر روز اول من رو نبرده بود ! اگر بهم پیشنهاد نداده بود که صبح با هم بریم ! اگر نگفته بود برام دنبالش ...


بیخیال ! اونم یکی بدبخت تر از من ! همه چیز انگار به هم میریزه ! وقتی من حالم خوب نباشه و نتونم روحیه ارسلان رو نگه دارم اونم به هم میریزه ! همه دنیا انگار داره به هم میریزه !


ارسلان یه چیزایی میگه ! نمیفهمم ! اصلا برام مهم نیست آدما چی میگن


-چی ؟

- میگه بیا دم مدرسه !

- کی ؟

- هوتن ! دوستم

- پس از هم جدا میشیم ! بیا چمنزار !


اون جلو میره ! منم تنها توی خیابون راه میافتم ! هیچی برام معنی نداره ! همینطور تنه میزنم به آدما و جلو میرم و اصلا هم برام مهم نیست که چه اعتراضی بهم میکنن ! دوبار توی رد شدن از خیابون نزدیکه تصادف کنم ! سعی میکنم بیشتر به خودم مسلط باشم ! تلاشم بی نتیجه است ...


چرا همه اتفاقا باید برام من بیافته ؟ چرا باید تجربه ای که دوبار آزارم داد دوباره تکرار بشه ؟ چرا نتونستم جلوش رو بگیرم ؟ چرا اینقدر این جامعه ، این کشور ، این دنیا ، این زندگی نفرت انگیزه ؟


میرسم به چمنزار ! روی چمن های کنار پل فردوسی دراز میکشم و به بالای سرم نگاه میکنم ! باورم نمیشه ! چرا آسمون خاکستریه ؟ چرا برگ درختا سیاهه ؟ دنیا رو دارم سیاه سفید میبینم ! لعنت به احساسات که ادم رو کور میکنه ...


ابر ها بالای سرم حرکت میکنن ! دستم رو دراز میکنم که بگیرمشون ! که ازشون بپرسم با این عجله کجا میرن ؟ مگه دنیا مقصدی هم داره ؟ اما دورن ! اونقدر دور و دست نیافتنی که با ناامیدی دستم رو میندازم ! اما اونی که من میخوام از ابر ها هم دورتر و دست نیافتی تر به نظر میرسه ! انگار اون بالای بالای آسموناست ! دلم میخواست دو تا بال داشتم و با احساس آزادی به سمتش پرواز میکردم ...


ارسلان میگه منتظرش نباشم و برم خونه ! چند تا اس ام اس به هم میدیم و یه ذره فحش میدیم دوباره ! ول میکنم میرم ! تصمیم میگیرم پیاده برم ! وقتی راه میرم راحت تر میتونم فکر کنم ! فکر کنم که چرا اینطور شد ؟ چرا باید اون سد شکسته میشد ؟ چرا من باید اشتباه چهارسال پیش رو تکرار میکردم ... فکر کنم که چرا همیشه کاری که من میکنم اشتباه از آب در میاد ؟ چرا همیشه تصمیماتم اشتباهه ؟ چرا من به درد هیچی نمیخورم !


از مسیر سه کیلومتری مقابلم  یک کیلومتر با اتوبوس تقلب میکنم ! توی اتوبوس حواسم اصلا نیست ! بعد یهو متوجه میشم همه به من خیره شدن !  باد موهام رو به ریخته ! دارم به همه جا چشم غره میرم ! و قوز کردم ! یا در واقع کمرم زیر بار اشتباهات و مشکلاتم خم شده ...


از اتوبوس پیاده میشم و دوباره پیاده راه میافتم ! یاد حرف آرش میافتم : « مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمیکنه ، قدم میزنه » ! سعی میکنم به خودم لبخند بزنم اما بیشتر شبیه دهن کجی از آب در میاد در نتیجه بیخیالش میشم ...


توی پارک همه چیز عجیبه ! اصلا دنیا عجیبه ! از دنیا ، از زندگی خسته شدم ! من همونم که گفتم « عجب دنیای زیبایی » و حالا میگم که ازش خسته شدم ! سیر شدم و دیگه حوصله اش رو ندارم ! منکرش نیستم ... هنوزم میگم «عجب دنیای زیبایی » ! زیباست ! قشنگه ! اما یک آهنگ قشنگ رو هم وقتی زیاد گوش کنی ازش زده میشی ! یک شعر قشنگ رو هم زیاد بخونی برات تکراری میشه ! منم اونقدر با این زندگی سر و کله زدم که ازش سیر شدم !


بازم همه دارن به من نگاه میکنن ! میدونم قیافه ام وحشتناک شده ! حتی لات های پارک هم با وحشت بهم نگاه میکنن ! چه اهمیتی داره ! من اشتباه کردم و حالا باید تقاصش رو بدم ! یکسال دیگه رنج و سختی ! دوسال دیگه حفاظت و بعد احتمالا دوباره شکستن ...


آره ! منی که همیشه به مرد بودنم افتخار میکردم ! همیشه به مقاوم بودن در برابر امواج زندگی راضی بودم ! حالا میشکنم ... وقتی «مرد» ، میشکند ...


وقتی مرد میشکند هیچی نمیتونه آرومش کنه ! مثل اینه که یک کوه رو گذاشته باشن روی کمرت ! «مرد» ها اونقدر زیاد نیستن که بتونن بگن آره پسر! ما هم تجربه اش کردیم ! خیلی سخته !


وقتی میرسم خونه و در اتاقم رو با عصبانیت به هم میکوبم ! هوس نوشتم میکنم ! بعد از یکسال دوباره دستم با کاغذ و قلم آشتی کرده !


قلم رو برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن :



هر شِکوه در دلم ز شُکوُه نگاه توست // هر درد در وجود خسته ام از سوز آه توست


آیم به کوی تو ، هر سحر از بهر روی تو // پایان آرزویم آن نگه گاه گاه توست


ترک خدای کردم و دیندار دل شدم // من بت پرستم و بُتم آن روی ماه توست


شطرنج مِهر ، مُهره رخ می نمود و دل // چون اسب در رکاب و به فرمان شاه توست


خورشید هرچه هست ، همه نور چشم توست // شب هیچ نیست و همه موی سیاه توست


قسمت چنین گذشت که دل مست بوی توست // تقدیر گشت اینکه دو چشمم به راه توست


تنها امید خستگی من امید توست // تنها دلیل هر سحرم هر پگاه توست


مستی ز جام توست مرا معصیت تمام // تنها دلیل توبه شکستن گناه توست

دوشنبه 18 خرداد 1388 | 5 نظر

پیوند ها

لالالاو (یاسمن)

ღ♥ღمجسمه کاغذیღ♥ღ

رویای خاکستری

همیشه عاشق ٬ همیشه تنها

دلی که شرجی یک اتفاق بارانی است ...

در کنار هم ...

رویای با تو بودن ...

شعر و دل نوشته ها ...

شور زندگی

هرج و مرج در سیناپس ها !

بدون شرح !!

خاطرات اریس

دست نوشته های امین !

ماورای صنایع !

کهکشان جدید !

بچگی ها !

یک وبلاگ پر از خالی !

جغد نادون

جیـــــــــــــــــــــــــــــــــیغ !

نوشته های یک کلاس اولی !

ارتش وحشی

روزنامه سورنا

از آن دم که نگاهت به نگاهم خندید ...

جرم ستاره ...

تالار راونکلاو ...

پسر بهار !

سیاهچال

کینه ...

اتاق من

کلبه تنهایی

کلبه خرس صورتی

بیخیالش

تک درخت

گنجشکک

خاطرات شایسته

ارسلان

جنگجویان سیاه (علیرضا)

Anamorph

قلمرو مرلین کبیر

The Black Girls

تلخ ها و شیرین ها

مقبره بارانی سفید

دست نوشته های یک بز کوهی فراری

نازک نارنجی

دهکده تم (تم برای گوشی)

نیلوفر نامه

امکانات جانبی



RSS 2.0

تعداد بازدیدکنندگان : 15605

Design By ParsTheme