نَم ِ واژه ...

ارسلان میگه : « یه گهی نخور که بعدا به گه خوردن بیافتی ! »


ارسلان راست میگه ... ولی خوب من کلا معتقدم زندگی مجموعه ای از همین گه خوردن ها و به گه خوردن افتادن هاست، با عرض پوزش :دی !


مصطفی میگه : « باید فقط فکر کنی ... »


و من اینقدر فکر کردم که مغزم داره بخار میشه ... و هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر سردرگم میشم ... و دارم خسته میشم !


پسرعمو میگه : « باید دلت لرزیده باشه ... اگه دلت نلرزیده داری وقتت رو تلف میکنی ! »


و من دقیقا یادم نمیاد که دلم لرزید یا نه ... و اصلا بستگی داره دل لرزیدن من و پسرعمو چقدر با هم هم تعریف باشه !


نیلوفر میگه : « تو دوسش داری ! از چی اینقدر میترسی ؟؟ »


و من نه مطمئنم که دوسش داشته باشم و نه میدونم که چی من رو میترسونه ...


تینا میگه : « واقعا که ... »


و من دارم ایمان میارم که واقعا که ... این من نیستم ، هیچ کدومش رفتارای من نیست و این واقعا مایوس کننده است ...


آرمینا میگه : « گاهی آدم یه حرفایی که میخواد بشنوه رو تو جایی که فکرش رو نمیکنه و از کسی که فکرش رو نمیکنه میشنوه ... »


و دقیقا این وضعیت این مدته منه ... آرمینا راست میگه !





پ.ن: سعدی میگه : « دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم / باید اول به تو گفتن، که چنین خوب چرایی ؟ »

پ.ن2: تقابل منطق و احساس ...

پ.ن3: طبق آخرین کشفیات من تنهایی مشتق احساسات نسبت به دوستانه یعنی حد احساسات وقتی که تعداد دوستان به صفر میل میکنه !

پ.ن4: یه پست قبلا نوشته بودم به اسم «مرد که گریه نمیکنه !» ... حالا یه آهنگ از گروه «آبجیز» شنیدم با همین عنوان که واقعا دوست داشتم -->>  لینک!

پ.ن5: این پست در مرور زمان تکمیل خواهد شد ... !


پ.ن6: تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا میسازن / گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن

     اگه مردای تو قصه، بدونن که اینجایی / برای بردن تو با اسب بالدار می تازن (نیاز، فریدن فروغی)


نوشته شده در یکشنبه 17 مرداد 1389ساعت 11:01 ب.ظ توسط سردرگم نظرات (8)|