نَم ِ واژه ...

همیشه از اون آدمایی بودم که متهم بودم به پیچیدگی ... خودم هیچوقت زیاد احساس پیچیدگی و غیرقابل کشف بودن نکردم ولی ...


از بچگیم بخوام بگم، ساده زندگی کردم، ساده بزرگ شدم، با حقوق معلمی بابام ! ولی به قول شما مسلمونا(!) نون حلال خوردم همیشه !


همیشه سیاستمدار بودم ! سیاستمدار بودن سادگی نیست ! ولی اینکه آدم بگه که سیاستمداره سادگیه :دی ! خیلی چیزا رو زودتر از اینکه بهم بگن میفهمیدم ! خیلی چیزای رو اصلا نباید میدونستم حتی و بعد به روی خودم نمی آوردم و این خیلی کمک میکرد !


هیچوقت یادم نمیاد از چیزی خجالت کشیده باشم ! یعنی فکر کنم آخرین باری که خجالت کشیدم اونقدر کوچیک بودم که یادم نیست ! چون هیچوقت کاری نکردم که مایه خجالتم باشه حتی اگر از نظر دیگران خجالت آمیز بوده ! نه از حرفام، نه از رفتارام، نه از لباس (یا حتی از لباس نپوشیدنم :دی) !!


رابطه ام با مامانم، همیشه متوسط بود، هیچوقت واقعا خوب نبود ! ده سالم که بود مریض شد ! چهارسال با مریضیش و با فکر از دست دادنش زندگی کردم ! چهارده سالم بود که مادرم رو از دست دادم ! از اون موقع یه بابا بیشتر ندارم تو دنیا ! بعد فوت مامان پس اندازمون رو گذاشتیم رو هم تا قرضا و واما رو تصفیه کنیم و زندگیمون بیاد روی روال !!


اهل درس خوندن نبودم ! توی دبستان و راهنمایی نمره خوب میاوردم ! تو دبیرستان دیگه از همون نمره هم خبری نبود !


اتاقم ! یه اتاق سه درچهاره ! روی دیواراش، یه عکس سحابی گل رز ... یک پوستر کهکشان کلاه مکزیکی و یه تقویم سال 89 چسبوندم که با عکس سیاره زحل مزین شده ! کاغذ دیواری ندارم ! رنگه ! رنگش هم مال پونزده سال پیشه ! به چیز رفته رسما :دی !


یکی از دیوارای اتاقم کتابخونه است ! یه چیزی حدود 300-400 جلد کتاب دارم که یه صد جلدش رو هنوز فرصت نکردم بخونم ! میرم میخرم ولی حس خوندنش نمیاد :دی !


روزه میگرفتم تا پارسال ! با اینکه اعتقاد ندارم به هیچی ! یعنی کلا به "اعتقاد داشتن" اعتقاد ندارم ! :دی !


دوست دختر تا حالا نداشتم ! موقعیتش برام خیلی بوده ولی هیچوقت اهلش نبودم ! موهامم تا حالا فشن نکردم و حتی نمیدونم این فشن دقیقا چیه ! گاهی ژل میزنم ولی برای مدلای ساده ! لباس مارک نداشتم ! فکر کنم جز یه کفش Nike که پاره شد و یه شلوار Gucci که تازگی گرفتم تو زندگیم لباس مارک نپوشیدم ! مگر این کفشا که چرم مشهد میسازه و مارک پوما میزنه روش :دی !


رویاهام همیشه در حال تغییر بود ! ولی از رویاهای ثابتم این بود که توی نجوم و فیزیک پیش برم، تو ایران دانشگاه شریف، اگه شد خارج دانشگاه آریزونا ... کوچیکتر که بودم میخواستم استاد دانشگاه کمبریج بشم و نوبل نجوم بگیرم ... بزرگ تر و واقع بین تر که شدم به رویاهای خودم بیلاخی بیش ندادم :دی !


همین دیه ... نمیدونم سادگی دیگه چیه ...




پ.ن: کسی رو دعوت نمیکنم ! هرکی میخواد بنویسه از طرف من دعوته ! نوشتن این پست فقط از تینا برام خیلی جالبه که فکر نکنم بنویسه !


پ.ن2: رو میخوادا ...


پ.ن3: دل داده ام بر باد، بر هرچه بادا باد / مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد


پ.ن4: همیشه پی نوشت هایی که میخوام بنویسم یادم میره آخرش !


پ.ن5: یادگاری ...


پ.ن6: من ، نیاز به وقت، شناخت و خیلی چیزای دیگه دارم ... من ... خسته ام از اینکه مجبور باشم تصمیم بگیرم همیشه ! من، حالم خوبه ! ولی من، با تو بهترم ...


پ.ن7: کتابای درسی رو گرفتم ! طبق عادت هرسال اول کتاب ادبیات رو باز کردم ! هنوز چند صفحه نزده بودم که مثل این فیلما هست یهو یه چیزی توجه یکی رو جلب میکنه فرتی زوم میشه روش ! یهو یه مصرع شترق از کتاب پرت شد تو صورتم ! یعنی شترقا :دی


پ.ن8: یه بازی آنلاین ارسلان بم لینک داد .. عنوانش شترق خورد تو صورتم ! صورت من رو سرویس کردید آقا ... بسه !!! :دی

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 شهریور 1389ساعت 11:01 ب.ظ توسط سردرگم نظرات (6)|