X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 24 شهریور 1389

همه چیز از اینجا آغاز می شود ...

نوشته شده توسط سهراب در ساعت 02:06 ب.ظ

Arsalan : Salam

Sohrab : Salam

Sohrab : Khoobi

Arsalan : bad nistam ! in webe khodete ??z

Sohrab : Are


رفیقک ، اصلا میدونستی که همه چیز، یعنی همه اون چیزایی که با هم شناختیم، از همین وب شروع شد ؟ تو این دو سال دو بار ویندوزم رو عوض کردم ... دوباره مسنجر آرشیوم پاک شده ولی آرشیو ذهن آدم، گاهی با عوض کردن ویندوز که هیچی ، یا عوض کردن شخصیت هم پاک نمیشه ... و هیچکس هنوز نتونسته صرفا بهم ثابت کنه که این خوبه یا بد ...


15 شهریور تولد سه سالگی شوق فریاد بود ... باورت میشه ... و بازم من نبودم که در آغوشش بگیرم و به خاطر همه دوستای خوب، همه خاطرات خوب ، همه بزرگ شدن ها، نوشتن ها و خالی شدن ها ازش تشکر کنم ...



گاهی در زندگی آدم نباشد بهتر است، تا بعضی لحظات را از نزدیک احساس نکند ... میدانی، مثل لحظه رفتن قطار که دلت در ایستگاه است و فکرت دست تکان دادن با مسافر، اما نبودن آرامشی دارد که دست تکان دادن و اشک ریختن نه ...




مسافر ...

آمده بود تا برود ... دل به دریا زده و جان به دست باد سپرده ...

آمده بود تا خالی کند صراحی اثبات وجودش را


هرقدمش سرشار بود از لحظه های تنهایی

از موسیقی احساس ...

هر سخنش آوای سوگناک لذتی ژرف

هر قطره خونش، جوششی بود از غلیان زندگی

از رنگ سرخ عشق ...

دلش، پر تپش و خسته و آهوصفت به دنبال صیاد می دوید ...


مسافر، یاد داری لخظه های نیک

که در کلاس درس زندگی، مشق معرفت می کردیم ؟

و زندگی چه ساده به غرور خویش فروخت آن «استاد» خطاب کردن های تو را ...


آری ...

« بودن ها فراوانند ... »

بعضی خاموش و پایدار ...

بعضی جادویی و زودگذر ...

و جای پای اصطبار ما آنچنان لغزنده بوده و هست که خود نیز از آن به شگفت ...




« هم جام و هم شراب شمایید. پس از شراب وجود خودتان تا حد مستی بنوشید.»

  • (جبران خلیل جبران، مسیح فرزند انسان)


این حضور ها تازگی مستم میکنم و این نبودن ها ... جای های خالی و جای های بی سبب پر !




پ.ن1: I know it's hard to keep an open heart, when even friends seem out to harm you

But if you can heal a broken heart , Wouldn't time be out to charm you ...

پ.ن2: بهم نیاز نداری دخترک ! ولی ببخش که عاجزانه بت نیاز دارم !

پ.ن3: وقتی ما نبودیم ... ممد نبودی ببینی ... !

پ.ن4: بعله ...



نظرات (5)
جمعه 2 مهر 1389
|+| نوشته شده توسط رها در ساعت 12:24 ق.ظ
پس همه چی قصه از جای خوبی شروع شد ! :دی
پنج‌شنبه 1 مهر 1389
|+| نوشته شده توسط سارا در ساعت 07:01 ب.ظ
یه چی میگم نخند بهم! خیلی وقتا که حالم بده ، میام تو وبلاگت که یکم تسلی خاطر بگیرم! چون اکثرا حس می کنم تو همیشه حالت خیلی بدتر از منه! یخورده نامردیه ، ولی با دیدن نوشته هات آرامش می گیرم!

نیاز به تایید ندارد....
چهارشنبه 31 شهریور 1389
|+| نوشته شده توسط علیرضا در ساعت 01:03 ب.ظ
با قسمت اول حال کردم ایول پسر
این قسمت دوم مسافر هم

پ.ن5: تف
دوشنبه 29 شهریور 1389
|+| نوشته شده توسط سـ ا نــ یــــــ ا در ساعت 05:22 ب.ظ
چی بگم وقتی تو و احساس کلماتت همه چی رو گفتید ؟
چهارشنبه 24 شهریور 1389
|+| نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 02:37 ب.ظ
رو بعضی چیزا آدم نمیتونه نظر بذاره،شاید به خاطر اینه که میدونه نمیتونه اون مطلب رو همونجور که باید درک کنه... به هرحال...بینهایت زیبا بود:)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.