X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
نَم ِ واژه ...

 امروز، پونزدهم شهریور، وبلاگ من پرسیمرغ / شوق فریاد / منجلاب سکوت ، چهارسالش تموم شد. چهارساله دارم اینجا مینویسه، چهارساله این وبلاگ یکی از بهترین دوستامه ! خاطرات خیلی زیادی توش هست ! خیلی از دوستام با اینجا پیوند های ناگسستنی خوردن ! مثل ارسلان، آرمینا، رها و ...

روزی که اینجا شروع به نوشتن کردم، هدفم این بود که جایی باشه که خط سیر فکریم رو ثبت کنم، مطالعاتی که میکنم، تفکراتی که دارم، خاطراتی که برام اتفاق میافته ! جایی که بزرگ شدنم رو ثبت کنم ! جایی که با کمکش دنبال اون معرفتی که میخوام بگردم ! عنوان «پر سیمرغ بسوزیم ... » کنایه به همین معرفت بود، اشاره به سوزوندن پر سیمرغ در شاهنامه، که با اینکار ظاهر میشد و دانشش رو  در اختیار زال قرار میداد. یکسال بعد علاوه بر همه اونها، دلم میخواست همونقدر که یاد میگیرم، نشون بدم که میدونم ! دلم میخواست فریاد بزنم! شوق داشتم تا فکرای های تازه ای که توی ذهنم شکل میگیره رو یه جا بگم، تا چندنفر ( هرچند کم ) بخونن و نظرشون رو بگن ...

الان، صرفا توی یه سکوت فرو رفتم ... سکوت و آرامشی که میتونه مقدمه یه طوفان باشه یا نه ... صرفا دلم میخواد یه جایی آروم برای خودم شعر بگم، هنوزم میخوام حرفام رو بزنم ولی یه ذره یواشکی تر ... غمگینم، نمیخوام جلب توجه بکنم و نمیخوام از کسی نظر بگیرم ... فقط دلم میخواد بنویسم ... توی یه منجلاب از تنهایی اسیرم ...

 

اینجا امروز چهارسالش تموم شد و من در سال پنجم، همچنان خواهم نوشت، با وجود اینکه سال پرمشغله ای دارم، با وجود اینکه خیلی چیزا و کسا هستند ... خیلی فکرا هستن که جلوی نوشتن من رو میگیرن ! ولی من شوق فریاد (منجلاب سکوت ؟ ) رو تنها نمیذارم ! اینکه رو دوست دارم به اندازه تمام ارزشی که چهارسال اخیر زندگیم برام داره ! چون تک تک لحظات مهمش به شکی در اینجا ثبت شده ! تک تک حرفایی که میخواستم بزنم ! پرونده جالبی از مطالعاتم حتی ! گرچه در سال چهارم مثل سال دوم هر پستم 15-16 تا کامنت نمیخورد ! ولی من با وجود همین 1-2 تا کامنت و چند تا بازدید محدود میخوام بنویسم ! برای دل خودم !

 

قسمتی از یکی از شعرای جدیدم به نام «هر گلی را خار باید ... » :

 

بی تو بودن جرعه جرعه، در درونم شعله شعله

شعله شعله، قطره قطره آب میریزد به آتش :

ماه می تابد به خوابم، خواب می بیند سرابم، تاب در بی تابی ام در ماه خوابم ...

شعله ها را جرعه جرعه می سرایم در اتاقم ...

خواب را مهتاب را ، دیوانه وار این آب را تا سرنهم در خواب تنهایی که بی تو ماه من مهتاب های تیره در شب ها فروزان کرده پرچم های دیوانه شدن های مرا بی روی تو ای نور ماهم ...

بی تو تنها مرده در خاک سیاهم ...

نور و گیتار و اتاق خالی و تنهایی و در پشت شیشه رنگ های تار و شوم و تخت و کابوس شرنگ و عشق و موسیقی میان برگ های دفتر و شعر و کتاب و درس و مهتابی شدن های بلورین در درون خواب های تلخ و شیرین ...

عشق ها تنها برای ماندن راز ستاره در درون شب که در صد صورت عریان برای جرعه های عشق تا پایان شب تا سر زدن های سپیده قصه تنها شدن های مرا چشمک زدند و محو گشتند و شکستند : در میان نور خورشید، کم کمک از هم گسستند ...

مرغ شب را ناله شبگیر باید ...

عشق را قلبی غمین و پیر باید ...

داد را، شمشیر باید ...

 

 

پ.ن: قالب با کمی اغماض (عوض کردن عکس بالایی توسط من) از themestudio  ... ولی دوستش دارم !


پ.ن2: 9 شهریور تولد ریحانه بود ... تولدش مبارک شدیدا !!! >:D<


پ.ن3: یکی توی اسفند یه اس ام اس زد محتواش این بود : «تو خجالت نمیکشی ؟ » .... شدیدا این روزا دلم میخواد اس ام اسش رو برای خودش فوروارد کنم !


پ.ن4: به یک خیاط ماهر جهت کوک زدن و درزگیری کون گشاد این جانب نیازمندیم !


پ.ن5: کلا دیگه خیلی مهم نیست که نخوام ملت اینجا هم سرک بکشن ... اتفاقا خوشحال میشم ملت بخونن و نظرشون رو بگن !!!


پ.ن6: از این به بعد اینجا هم مینویسم : قوانین بنیادین !


پ.ن7 : آهنگ وبلاگ شعری است از مارگوت بیکل، ترجمه احمد شاملو و با صدای خود زنده یاد شاملو ...

نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور 1390ساعت 10:12 ب.ظ توسط سردرگم نظرات (9)|