X
تبلیغات
رایتل
جمعه 22 مهر 1390

در عمق ...

نوشته شده توسط سهراب در ساعت 10:01 ب.ظ

فولدر آهنگای «محسن یگانه» رو باز میکنم ... همه رو سلکت آل میکنم و میذارم برای پخش ...

آی خدا دلگیرم ازت، آی زندگی سیرم ازت ...

شاهین، پسرخاله ام، روی تخت نشسته بود، منم روی زمین دراز کشیده بودم. یه سی دی بهم داد و به پلییر بالای سرم اشاره کرد و گفت: اینو بذار گوش کنیم. دستم رو دراز کردم و سی دی رو گرفتم، نوشته بود : «محسن یگانه / نفس های بی هدف» ... تا حالا حتی اسمشم نشنیده بودم ... اولین آهنگ که شروع شد تنم لرزید ... به پسرخاله لبخند زدم و گفتم: خیلی قشنگه !

آی زندگی میمیرم و عمرم رو میگیرم ازت ...

 یاد جیمز کوچولو می افتم. چقدر سر همین آهنگا با هم درد و دل کردیم ... چقدر لحظات چت هامون با این آهنگا طی شد. یاد اولین تابستون بعد از رفتن مامان می افتم. بابا کل زندگی رو ریخته بود بهم، بنایی میکرد، نقاش آورده بود رنگ میزد، کارگر آورده بود تغییر نقشه میداد و کلا حسابی سر خودش رو شلوغ کرده بود، شاید میخواست به بعضی چیزای ناخوش آیند فکر نکنه ... کارگرا کل خونمون رو تصاحب کرده بودن ولی اتاق من مثل همیشه استثنا بود ... حوضه استحفاظی من ! صدای تکون خوردن نردبونا از پشت در اتاق میومد ... کنترل اسپیکر رو برداشتم و صدا رو تا ته بردم بالا و به صفحه چت هام خیره شدم ... جیمز، پژمان، سارا و ... انگار منم داشتم توی دنیا مجازی، از بعضی واقعیت ها فرار میکردم ...

آخه دل من، دل ساده من، تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار ؟

یاد ارسلان میافتم . بهش گفتم : تصمیم گرفتم بیخیال بشم، میدونم که میتونم !

- نمیتونی ... به این فکر کن که اگه قرار باشه بهم بخوره، بهتره هرچه زودتر شروع بشه و بهم بخوره تا اینکه بعد ها این اتفاق بیافته ...

- چیزی قرار نیست بهم بخوره ... دخترک داستانش مجزاست !

سرتو بالا بگیر، من تحملم کمه ...

گونه هاش گل انداخته بود، گفت : «من دوستت دارم ...»

بعد سرش رو پائین انداخت و ادامه داد:« میای بزرگ شدیم با هم ازدواج کنیم ؟ »

ده-یازده سالمون بود، یه ذره به کتابخونه ای که بغل دستم بود تکیه دادم و نگاهش کردم، نمیدونستم چی بگم،  خودم رو انداختم وسط جمعیت تا از جواب دادن طفره برم ... ولی تا مدت ها، لبخند های معنی داری بهم میزدیم ...

من خودم اینجا غریبه ام، جز تو هیچکی رو ندارم ...

توی خونه خاله نشستم، دارم چشم تو چشم دخترخاله ام، شهرزاد، نگاه میکنم ... محمد(نامزد شهرزاد) میاد تو و میپرسه « چیکار میکنید بچه ها ؟ » ... به ضبط اشاره میکنم : « آهنگ میکنیم !» :دی

گناهی ندارم، ولی قسمت اینه / که چشمای کورم به راهت بشینه ...

قراره شده بود یک ماه از هم دور باشیم. ایده احمقانه ای بود، هیچی رو نمیشد توی یک ماه تشخیص داد، جز آزار دادن خودمون هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم ! هدفون توی گوشم بود و با محسن یگانه میخوندم « تو قلبم کسی جز تو جایی نداره ... » ... داشتم به تموم شدن این یه ماه فکر میکردم ... فکر میکردم وقتی این یه ماه تموم بشه، یا همه چیز تموم میشه یا برای همیشه ادامه پیدا میکنه ... نمیدونستم این داستان حالا حالا ها ادامه دارد

بار و بندیل و ببند اینجا دیگه جای تو نیست/ تو ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست

دخترعموم،ساناز، و شوهرش مرتضی، بعد از مدت ها از تهران اومدن، ملت میگن یه آهنگ بذار برقصیم، توی کامپیوترم میگردم، آخه آدم دپسرده ای مثل من آهنگ رقص نداره که ... تنها چیزی که پیدا میکنم آهنگ «جای تو نیست» از محسن یگانه است ... به محض اینکه پلی میکنم و ملودی آهنگ شروع میشه مرتضی میگه : « دستت درد نکنه ... بار و بندیلمون رو ببندیم بریم دیگه ؟»

میخندم ...

با من غریبگی نکن، با من که درگیر تو ام ...

طبق عادت همیشگی اول استاتوسم رو تایپ کردم و بعد چراغ یاهو رو روشن کردم « با من غریبگی نکن ... » . بعد بلافاصله شروع کردم به اسکرول کردن مسنجر تا افراد آنلاین رو پیدا بکنم ... نیلوفر (خواهر مجازی گلم :دی) آنلاین بود ... استاتوسش خشکم کرد : «با من غریبگی نکن !»

بلافاصله براش تایپ کردم : اینو کی نوشتی ؟ :-o

- :-o  ... تو کی نوشتی ؟

- آآآآآآآآآاااا ... چه تله پاتی ای :دی

آی قصه بی سر و ته ، شعر بدون قافیه ...

این شعرو گاهی به یاد یاسمن گوش میکردم ... یاسمن که اهرم مهمی توی زندگی من بود ...

روی تخت دراز کشیده بودم. اس ام اس اومد : « بهم بگو منو چقدر دوست داری ؟ »

سرم رو توی بالش فشار دادم و به سقف خیره شدم، بعد از کمی فکر تایپ کردم : « تو رو از هر کسی توی این شهر بیشتر دوست دارم ... »

خنده ام گرفت از اینکه اینقدر راحت میشه راست گفت ... اون نمیدونست تنها کسی که بیشتر از اون دوست داشتم توی یه شهر دیگه بود. نمیدونست که با اینکه واقعا عزیزترین کسیه که توی اون شهر دارم، ولی تنها عزیز نیست !

دلم براش تنگ شده ...

آهنگ پست:





پ.ن1: توی یکی از این مطالب مشاوره ای کنکور نوشته بود : «نباید شما تابع زمان باشید، بلکه زمان باید تابع شما باشد.» بگذریم از اینکه من به این جمله اعتقاد کامل ندارم و گرچه باور دارم خواستن توانستن است اما معتقدم همیشه محدودیت هایی هم برای این مساله وجود داره؛ اما با وجود همه اینا، همین جمله باعث شد من که توی تابستون با «تایمر» موبایل با زور زمان درس خوندنم رو کنترل میکردم. الان با «کرنومتر» این کارو بکنم ... و کسی که فرق تایمر و کرنومتر رو بدونه قطعا میفهمه که چه تفاوت عمیقیه ...

پ.ن2: زندگی یک زبان خارجی است که غالب مردم با لهجه های بد آن را تکلم میکنند. (کریستوفر مارلو)

پ.ن3: بیا فراموش نکنیم که ممکنه همین فردا همه چیز تغییر بکنه، و بیا یادمون نره قول دادیم این جریان از کنترلمون خارج نشه ... و یادت نره من (به عنوان یه شاعر) دقیقا میدونم از چه کلماتی برای حرفام استفاده بکنم ... و من تا حالا از هیچ کلمه ای استفاده نکردم که به این داستان معنی خاصی بده ... علیرغم همه حرفایی که زدم ... :)

پ.ن4: شروع کردم ... !!!

نظرات (6)
شنبه 8 بهمن 1390
|+| نوشته شده توسط samaneH در ساعت 03:32 ب.ظ
دوست داشتم اینو..خیلی
چهارشنبه 18 آبان 1390
|+| نوشته شده توسط شفق در ساعت 07:02 ب.ظ
سلام ...
احوالات شما ؟؟؟
می بینم تغییر کاربری دادی !!!
قالب جدید مبارک ...
دیگه به ما سر نمی زنی چرا ؟؟!
بی معرفت
دوشنبه 16 آبان 1390
|+| نوشته شده توسط سـانـیـا در ساعت 01:44 ب.ظ
دارم فکر می کنم که اونی که میگفت شما همه چیز رو در مورد آدم های دیگه فراموش می کنید به غیر از حسی در شما ایجاد کردن ، راست میگفت .
تمام احساساتت مو به مو یادت مونده ...
چهارشنبه 4 آبان 1390
|+| نوشته شده توسط پزتاقال در ساعت 08:47 ب.ظ
با همشون یه خاطره ای داشتم ...
با هر کودوم از اون شعرا بد... خوب ...!
این حال از یگانه خوشم نمی یاد
دوشنبه 25 مهر 1390
|+| نوشته شده توسط نسیم در ساعت 10:15 ب.ظ
محسن یگانه دوست همیشگیه منه...
یکشنبه 24 مهر 1390
|+| نوشته شده توسط بی خیالش... در ساعت 04:31 ب.ظ
نه الحق که عمق داش مطلبت...
یگانه ...
نمیدونم چرااین بشر اینقققققققدآهنگاش دل چسبناکهودرطی شنیدنشون...
بینم دانشجویی یاهنودرگیرکرنومتروتایمر؟؟؟
ماکه به سلامتی کارت دانشجویی مونم امروگرفتیم
شروع ....گاهی آدموپشیمون میکنهمواظب استارتات باوش....
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.