نَم ِ واژه ...

دیالوگ :

« گفتم : " کاتولیک ها مرا عصبانی می کنند، چون آنها انسان هایی غیرمنصف هستند."

با خنده از من پرسید : " و شما یک پروتستان هستید ؟ "

_ " نه، آنها با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه حال مرا بهم می زنند."

در حالی که هنوز می خندید پرسید : " و خداناباور ها چطور ؟ "

_ " آنها حوصله ام را سر می برند، چون فقط درباره خدا صحبت می کنند."

_ " اصلا بگو ببینم، خود شما چه کسی هستید ؟ "

_ " من فقط یک دلقک ساده هستم..." »

  • (عقاید یک دلقک / هانریش بُل )


عشق، بردباری است ...


« این رفتار عشق است، که با آرامش صبر کند، بی شتاب، و بداند که در لحظه مشخصی خواهد توانست خود را تجلی دهد. آماده است تا در آن زمان مشخص، وظیفه خود را انجام دهد، اما تا آن زمان با بردباری و آرامش صبر میکند.


عشق بردبار است؛ همه چیز را تحمل می کند.

همه چیز را باور دارد ...

منتظر همه چیز است ...

چون عشق می تواند بفهمد ... »

  • ( عطیه برتر / پائولو کوئلیو )

دو خوبی همراه ...

« سر ِ مار به دست دشمن بکوب که از اِحدَی الحُسنیَین (یکی از دو خوبی همراه) خالی نباشد : اگر این غالب آمد مار کشتی، وگر آن ، از دشمن رستی ! »

  • (گلستان سعدی)

حیوان ناطق

« اوایل کار بد نبود. سر و صداهایی از خودم در می آوردم که دیگران از آن تعبیر های خاصی می کردند. از نظر من آنها فقط صدا بودند، اما بعضی صداها را دیگران بیشتر می پسندیدند، من هم که گوش شیطان کر احمق نبودم، آن اصوات را بیشتر ادا می کردم. گاهی نطق غرّایی را آغاز می کردم و می فرمودم : «به به»

آنوقت بقیه می فهمیدند که گرسنه ام و باید برایم غذا بیاورند. گاهی هم متفکرانه بالای منبر می رفتم و می گفتم : «در در»

آنوقت می فهمیدند که باید مرا بیرون ببرند تا حال و هوایی عوض کنم. از حق نگذریم لذت بخش بود، اینکه حس میکردم همه چیز و همه کس در فرمان من است و با صدای بی ارزشی که از گلو خارج کنم همه چیز دیگرگون می شود. اما کاش میدانستم اینها علائم بیماری ای است که به مرگ من منتهی خواهد شد.

گاهی هم صداها را برا خوشآیند دیگران در می آوردم. مثلا نگاهی عاقل اندرسفیه در چشم های پدرم می انداختم و میگفتم : « با با »

آنوقت چنان قند عظیم الجثه ای در دل پدرم آب میشد که مثانه اش را به حد اکمال پُر می کرد. یا روی به مادرم می کردم و میگفتم : « ما ما »

آنوقت مادر غش و ضعف میکرد و کارش به بیمارستان می کشید و باید به او آب قند می دادند. ( دراین مواقع از قندی که در دل "بابا" آب شده هم میتوان استفاده کرد، گرچه شاید نظر پزشکان متخصص چیز دیگری باشد)

یاد دارم که بعد از مرگم نیز زیاد از این حرف ها که فقط برای خوش خوشانک دیگران است و هیچ ارزش مادی و معنوی دیگری ندارد می زدم.

این گونه بود که من آرام آرام از طبیعت خودم فاصله گرفتم، میمون های اجدادم را به فراموشی سپردم و مریضی ام چنان پیشرفته شد و گسترش یافت که من "حیوان ناطق" شدم.»

  • از داستان کوتاه خودم با عنوان "اولین باری که من مُردم ... "


لغتنامه دوستی

« سنگت را این بار ... بنداز روی خط

بازیکن ماهر لِی لِی

پای دوستت که در میان باشد

                              بردن معنای دیگری می دهد.»

  • حنانه بذر افکن





پ.ن1: شعر آخری رو از دفتر شب شعری که اخیرا توش شرکت کردم برداشتم. نمیدونم اجازه داشتم شعر این خانم نوجوان رو اینجا بگذارم یا نه ولی واقعا حیف بود ...


پ.ن2: در تمام عمرم با شخصیت هیچ داستانی به اندازه «عقاید یک دلقک» همذات پنداری نکرده بودم ... احساس میکردم این آینده خود منه ... بخصوص اونجا که گفت « به شکل عجیب و غریبی با وجود تمام تجارب تلخی که با همنوعان خود پشت سر گذاشته ام، آنها را دوست دارم، منظورم انسان ها هستند.»


پ.ن3: با گیجی مطلق دارم سعی میکنم ادامه بدم ...


پ.ن4: آهنگ «Don't You Remember» از «Adele» منو یاد دخترک میندازه ....  :|


پ.ن5: سال نو همه مبارک ...


پ.ن6: عید کاملا در خدمت مدرسه ایم صبح تا 10 شب !


پ.ن7: به زودی در این مکان پی نوشت نصب می شود ...



نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390ساعت 10:29 ب.ظ توسط سردرگم نظرات (3)|