نَم ِ واژه ...

قبلا هم یه پست نوشته بودم که خلاصه بهترین قسمت های پستای وبلاگم بود به اسم «آنچه گذشت ... »


این یه پست طولانی و پر از خاطرس و کسایی که حوصله اینجور پستا رو ندارن بهتره نخونن ...


بیشتر یه جور هدیه تولد بود واسه پنجسالگی ، از طرف من به وبلاگم ... و مبنای انتخاب متن ها هم فقط خاطره انگیز بودن و عزیز بودنشون برای خودمه ...




در ادامه مطلب ...

از یک پر - 3 مهر 86

 

مردی میخواست به واحه دیگری محاجرت کند ، و شروع کرد به بار کردن شترش ،‌ ظرف های ، وسایل زندگی ، فرش ها و صندوق های لباس را روی شتر گذاشت و شتر زیر بار سنگین آنها مقاومت کرد.

وقتی می خواست به راه بیافتد به یاد پر زیبایی افتاد که پدرش به او داده بود. پر را برداشت و پشت شتر گذاشت اما با این کار شتر تاب نیاورد و جان سپرد.

حتما مرد فکر کرد : شتر من حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند  !

گاهی ما هم در مورد دیگران همینطور فکر می کنیم... نمی فهمیم که شوخی کوچک ما شاید همان قطره ای بوده که جامی پر از درد و رنج را لبریز کرده است.


از آموزش - 24 دی 86

 

آموزگار بد ٬ گفتار را تباه می کند  و با بدآموزی خویش خرد زندگی را از اینکه با منش نیک توانگر گردد و ارج و شکوه یابد باز می دارد.

ای مزدا !

تو مارا آموزگار منش نیک باش !


از ×- 28 بهمن 86

 

آسمان ابر گرفت ٬ اشک ز مهتاب افتاد / گویی از چشم همه خلق خدا خواب افتاد

وقت آغاز اذان قصه او پایان یافت / قصه چشمه چشم است که بی تاب افتاد

این شعر رو در سوگ مادرم گفتم !


از هیچکس حرفی نزد - 14 مرداد 87

 

شاپرک بر روی دیواری نشست

آسمان بی رنگ بود

جای گل های شقایق تنگ بود

داس خونینی رخ گل را شکافت

هیچکس حرفی نزد ...

 

 

هیچکس حرفی نزد ، افسوس ، آه

آن کتاب آسمانی حقه بود ...

آسمان های نهانی حقه بود ...

دست های مهربانی حقه بود ...

آن شهادت های آنی حقه بود ...

زندگی جاودانی حقه بود ...

منبر شهوت چرانی حقه بود ...

هر نمادی و نشانی حقه بود ...

بیشتر از هر زمانی حقه بود ...

حقه عقل و درک این مردم ربود ...

هیچکس حرفی نزد ...


از نامه ای به خدا - 25 شهریور 87

 

... و من امروز در حضور تو هستم ، با دلی که از تو جداست ! و امروز روز محشر است ! میبینی ؟ دست های من میگویند چندین بار برای خدایی که نیست کمک کرده اند! چشمانم میگویند چندین بار به آیه های آن فرستاده دروغین نگریسته اند ! پیشانی ام خدا ! او فریاد میزند که چندین بار با یاد تو به سردی مهر ساییده شده و تو نبودی .... میبینی ؟ من گناه نکرده ام !

 

اما اعضای تو چه میگویند ؟ چشمانت میگویند چندین بار گرسنه ای بر زمین خاکی ات دیدی و روزی اش نرساندی ! دست هایت به پشتیبانی ناعادلان مال اندوز شهادت میدهند و به فرستادن رنج ها بر سر گرسنگان مظلوم ! میبینی ؟ گوش هایت به شنیدن صدای فریاد کمک خواه مردمانی گواهی میدهند که هیچیک دست محبتی بر سرشان ننشست ! و پیشانی ات ، پیشانی ات به سایش بی دریغ بر بالشت های آن عرش الهی گواهی میدهند ! و تو خواب بودی ...


از زادروز پرسیمرغ - 15 شهریور 87

 

ما همیشه در برزخی از دانستن همه چیز و هیچ چیز آواره ایم ، و به دنبال یک شناخت می گردیم ، یک حقیقت که به شخصیت و تفکر ما قالب بده و ما رو آروم کنه ! خیلی ها این رو در قالب خدا ، دین ، یا یک مذهب تموم میکنن ! بعضی ها این چیزا جواب ذهنشون رو نمیده ! منم یکی از اونها بودم ! اونوقت این افراد با خودشون عهد می کنن که با راه های خودساخته به این شناخت برسن ! یکسال از این عهد میگذره !


از  خرد - 15 مهر 87

 

»یک اندیشه است که سخت مرا گرفتار ساخته ، خرد رساندنی نیست ! خردی که خردمند میکوشد به دیگران برساند ، بی بها و بی ارج و دیوانه نماست !

...

دانش را میتوان به دیگری رساند ؛ اما خرد را نمیتوان . «

  • هرمان هسه

از  حسرت - 10 آذر 87

 

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه میکنی : وقت رفتن است ...

             باز هم همان حکایت همیشگی !

 

پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود ...

 

آی ...

دریغ و حسرت همیشگی !

 

ناگهان

     چقدر زود ...

                  دیر میشود !

 

 

  • )زنده یاد قیصر امین پور)

از   لحظه هایم خوب و بد ارزنده بود - 22 اردیبهشت 88

 

چند روز پیش آخرین یکشنبه بود ! توی پست نوستالژی یه اشاره ای به یکشنبه ها کردم ! روزایی که من و فرشید و ارسلان خودمون بودیم ! خود خودمون ! توی پارکای اصفهان ! توی اوج بیخیالی و بی مسئولیتی ! فارق از همه عرف ها و مسئولیت ها ! اگر میخواستیم گریه میکردیم یا با هم میخندیدیم ! دیوونه بازی در میاوردیم ! با صدای بلند آهنگ میخوندیم ! تراژدی دامبلدور و گریندلوالد رو بازسازی میکردیم :دی !


از  نوستالژی - 11 اردیبهشت 88

 

نوستالژی یعنی دستایی که بوی لیمو میداد ! یعنی سردی اون دستا وقتی دارن چشمک رو با چسب میبندن ! (مشکل تنبلی چشم و اینا) ... دستایی که حاضرم همه دنیام رو بدم تا دوباره لمسشون کنم !

 

نوستالژی یعنی هر روز صبح بیدار شدن با صدای گرم و میردونه ای که میگه « صبح بخیر ، آقازاده عزیز ! »


از  محو و مات - 25 خرداد 88

 

گفته بودی که : « چرا محو تماشای منی ؟

وآنچنان مات که یکدم ، مژه بر هم نزنی ؟ «

 

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود :

ناز چشم تو ، به قدر ، مژه بر هم زدنی ... !

 

  • فریدون مشیری

از  Wish you were here - ششم مرداد 88

 

How I wish, how I wish you were here.

We're just two lost souls swimming in a fish bowl, year after year

Running over the same old ground

What have we found ? the same old fears

Wish you were here


از سنگ قبر آرزو - 15 آذر 88


ضمیمه : من عاشق نیستم ، احمقم ! حماقت صداقت میاره ، صداقت عشق ! پس من اول عاشق نبودم و بعد دیوانه اون بشم ! اول دیوانه بودم بعد عاشق اون شدم ! پس من عاشق نیستم ، احمقم !



از  لبخند شقایق - 8 اردیبهشت 89

 

و کسی ...

همچنان در این اطراف، در نظاره لحظات شرمآگین عشقی، که شاید قسمت من نبوده است ...

 

و کسی دیگر ...

لبخند شقایق سر میکشید از جام لبریز از شراب ...


از  سریعترین ماهیت هستی - 9 خرداد 89

 

گاهی چقدر سخت است، آدم بَده‌ی داستان بودن، در حالی که نمیدانی حتی کی و چطور وارد داستان شده ای ...

 

آی آدمها ... E=mc^2 تان برای خودتان، اشک های من چه شد ؟

 

من که دیوانه زادم و دیوانه زیستم ... آی آدمها، شما را به خدا بگذارید دیوانه بمیرم ...

 

یکی میگفت نور سریع ترین ماهیت هستی است ...

                                               برادرم، پس زمان چی است ؟


از برای با تو نبودن – 30 خرداد 89

 

تو آن کسی که ز دنیا فرار میخواهی / برای بی قراری دریا، قرار میخواهی

 

بسان این دل خسته ستاره میچینی / چنان دو چشم منی ، انتظار میخواهی

 

چُنان منی و غیر همه ، که یار میطلبند / برای با تو نبودن تو، یار میخواهی !


از  درقسمت بعدی ... - 18 تیر 89


سیاهچال


با اینکه خیلی دوست داشت و زحمت کشیده دانشگاه شریف قبول نشده ولی داره اخترفیزیک تهران میخونه ! هنوزم رویاهاش رو گوشه کنارای مغزش داره ولی بزرگتر و واقع بین تر شده و برای همین دنبال راهای واقع بینانه تری هم برای تحقق رویاهاش میگرده ...


روابطش محدود تر شده ولی عمیق تر ... هنوزم خودش رو با چیزای پیش پا افتاده درگیر میکنه !


Semicroma


ارسلان ...


تو آمریکا واسه  خودش برو و بیایی پیدا کرده ... توی این پنج سال کم کم فهمیده که باید نصیحت رفیقش رو مبنی بر خنثی سازی احساسات جدی تر بگیره ، گرچه تا ایران بود آدم نشد :دی ... حالا داره توی یکی از دانشگاهای نسبتا خوب آمریکا درس میخونه ... دوست زیاد نداره ، تنهاس و خودشم میخواد تنها باشه ولی هنوزم گاهی به نیکولو کوچولو گپ میزنه ... ویولنیست بزرگ شدن هم پیش روشه ...


هنوز مینویسه ... داستان های کوتاهش به زبان انگلیسی و اشعار و دل نوشته های عمیقش به زبان فارسی چاپ میشه و کلی هم طرفدار داره ...


از   خدابازی - 21 تیر 89


خدای من با من در جهان حرکت میکنه ، با من دنیا رو میبینه و من با اون دنیا رو میبینم و با اون بزرگ میشم ...


خدای من وجود نداره تا من وجود نداشته باشم و من وجود نداشتم اگر اون وجود نداشت. خدای من، من رو درک میکنه ولی نمیتونه کاری برای من بکنه ! جز اینکه به صورت موجی از آرزو های من در هستی جاری بشه ... وقتی دلم یه لبخند میخواد لبخند بشه و بر لب عزیزترین ها بشینه ...


خدای من به اون چیزی اعتقاد داره که من اعتقاد دارم و اون چیزی رو در جهان بوجود میاره که من میخوام ... من به اون چیزی که اعتقاد دارم که اون فکر میکنه و اون چیزی رو میخوام که اون دوست داره ...


رابطه ما یه رابطه کاملا دیالکتیک و همسان گراست ...


از   چنین گفت - 17 مرداد 89


ارسلان میگه : « یه گهی نخور که بعدا به گه خوردن بیافتی ! »


ارسلان راست میگه ... ولی خوب من کلا معتقدم زندگی مجموعه ای از همین گه خوردن ها و به گه خوردن افتادن هاست، با عرض پوزش :دی !


از   ساده - 4 شهریور 89


پ.ن6: من ، نیاز به وقت، شناخت و خیلی چیزای دیگه دارم ... من ... خسته ام از اینکه مجبور باشم تصمیم بگیرم همیشه ! من، حالم خوبه ! ولی من، با تو بهترم ...


از  In the sweet memory of black wraped boys 

8 آبان 89


کسخلان کلاس ...


تا نیمه راه برو ، بی توجه به هیتلر برگرد ...


کسخلان کلاس ...


از   آی عشق - 18 آبان 89


همه لرزش دست و دلم از آن بود

                   که عشق پناهی گردد

پروازی نه،گریزگاهی گردد ...


آی عشق ...

            آی عشق ...

                        چهره آبی ات پیدا نیست ...



و خنکای مرهمی بر شعله زخمی

                   نه شور شعله بر سرمای درون


آی عشق ...

          آی عشق ...

                     چهره سرخت پیدا نیست ...



از   شاید تو هم مترسک دیگری باشی - 28 آبان 89


یادمه حول و حوش یه سال پیش همین موقع ها بود، با یه حکیمی مباحثه میکردیم ! گفتم آدما برای من سه دسته اند، بدون اینکه توضیحی بدم گفت : «مترسک، عروسک، آدمک ! »

بدون اینکه خودش بدونه بهترین لقب رو برای سه دسته ی من انتخاب کرد، و موند این اسما روی دسته بندی شخصیم ...



همیشه فکر میکردم با بقیه مترسکا متفاوتم و اینا ! کسی هم نداشتم که بهم بگه : بویلاخ بابا! مگه حلوا ریدی که همچین فکری میکنی ؟ (!) :دی .... داشتم فکر میکردم ! یحتمل منم مترسک یکی دیگه، و عروسک یکی دیگه ام، و اصلا به هیچ جام نیست که باشم یا نباشم، ولی به نظرم خیلی مهمه که کسی که برای تو آدمکه، تو هم براش آدمک باشی ... خیلی مهم !!!


از × - 18 بهمن 89


به طرز خارج العاده ای مدتیه هیچ حرفی با هیچکس و برای هیچ جا ندارم ... !!


از   حرف ها فراوانند ... راست هاشان اندک !  -  16 اردیبهشت 90


اما از همه اینا که بگذریم ، یه دسته حرف دیگه وجود داره که ، نه دروغ ، نه راسته، نه چیزی بین اینا ! حرفایی که اسمی نمیشه روشون گذاشت . هم واقعیت داره هم نه ! هم گفتنش دردسر داره هم نگفتنش ! مثل وقتی هم شادی هم غمگین ! یا وقتی یه آهنگ هم بهت هیجان میده هم افسرده ات میکنه ! اینا هم در دل خودشون هم حقیقت رو دارن هم دروغ رو ! هم احساسات منفی رو دارن هم مثبت رو ...

وقتی میگی، این ریسک رو میکنی که یه روزی در آینده اینا به دروغ تبدیل بشن ! وقتی نمیگی ، همیشه حسرت میخوری که اگه واقعا راست بودن چی ... ؟

این حرفا، اصولا خیلی قشنگن ... ولی ... قابل اعتماد نیستن ! نه توسط گوینده نه توسط شنونده ... این حرفا ، بد مارمولکایین ...!!!!


از    مارا بس بخدا ... ! - 16 مرداد 90


یه جا نوشته بود :

دیر هنگامی ست که جانوری در درونم می لولد.
………………..
نفس که می کشم بغض می کارد در گلویم،
………………..
فکر که می کنم درد می پاشد در خیالم،
………………..
راه که می روم می رقصد در وجودم،
………………..
نگاه که می کنم می ریند بر امیدم،
………………..
حرف که می زنم می گیرد صدایم،
………………..
خواب که می روم گه می زند به رویایم.

نامش « خاطرهء تو» ست
………….. …………..
و تنها چاره،
……………. …………………….
بیرون کشیدن و کشتنش…


از     نقدی بر گلستان سعدی ! - 3 شهریور 90


اتفاقا «عامل بی علم، مثل زنبور» می باشد ! چون عامل بی علم، داره یه کاری میکنه ولی در موردش علمی نداره ! مثلا شما اگه برین یه زنبور کارگر رو خفت کنین بگین  تو برای چی کار میکنی در خوش بینانه ترین حالت انگشت شستش رو نشونتون میده ! زنبوره که نمیدونه چرا فقط میدونه باید بره صبح تا شب شیره گیاها رو بخوره شب تا صبح عسل بسازه دوباره فردا از سر همین فرآیند رو تکرار بکنه ! این میشه عامل بی علم !!! حالا دیگه اگه زنبوره خیلی شاخ باشه میشه مثل «حاچ، زنبور عسل» که اگه ازش بپرسین برای چی زنده ای میگه « دارم دنبال مامانم میگردم» ... که تازه اونم حاجیه بالاخره و دو تا پیرهن بیشتر از بقیه زنبورا پاره کرده وگرنه در همین حد هم حالیش نبود !


اما « عالم بی عمل » صرفا یه آدم خسته بدبخته ! یه لیسانسه بیکار ! یکی که از شب تا صبح داره توی روزنامه دور آگهی ها رو خط میکشه ! و از صبح تا شب به اون آگهی ها که خط کشیده تلفن میزنه ! یه دکترای روانشناسی که داره مسافر کشی میکنه ! « عالم بی عمل » شاید اصلا حالش رو نداشته باشه ! هشت سال بلکه بیشتر درس خونده، حالا خسته است ! میخواد استراحت بکنه ! یا مثلا ممکنه باباش پولدار باشه ! که در این صورت نیازی به کار نداره !


از     راند دوم - 3 مهر 90


زمان، بی رحم ترین ماهیت هستی است و هر کاری فکرش را بکنی از او بر خواهد آمد. میتواند امروز ما را چنان به دیروزی از دست رفته و فراموش شدنی تبدیل کند که خودمان نیز به امروز خویش بخندیم ... خودمان نیز احساسات خودمان را به ریشخند بگیریم ...


و تا قیام قیامت، زندگی تنها یک پیاده رو بی پایان پائیزی است تا در آن راه برویم، و صدای خرد شدن خاطرات را زیر پای هایمان بشنویم ... و این همه راز بودن است ...


از     یاد - 27 آبان 90


هوا مرا به یاد تو می اندازد ... و خنده های نخودی هر بنی بشری مرا می برد به آن روز های «هوا را از من بگیر، خنده ات را نه ... ! » ...شعر مرا به یاد صدای تو می اندازد ... صدای تو مرا درون «کوچه !» می برد ، در عمق «حذر از عشق ندانم، نتوانم ... »


از     انشاء پائیز - 30 دی 90


میدونی ... کاش میتونستم فراموش کنم ... وقتی دارم غرق میشم توی خاطرات ... وقتی اون آهنگا رو گوش میکنم و به یاد میارم کاش میتونستم ناشنوا باشم ... کاش میتونستم کور باشم وقتی میبینم برگا رو ... وقتی میبینم آفتاب رو که از پنجره قدی خونه افتاده روی فرشا ! آخرای شهریور که میشد، آفتاب کم کم میومد توی خونه ، مامانم میگفت « آفتاب به پیشواز پائیز اومده» ...


از     جوراب  -  14 بهمن 90


پ.ن: نیلوفر راست میگه، گاهی میشه مشروب رو بهانه کرد واسه گفتن ... قضیه مستی و راستی قضیه درصد الکل نیست، قضیه دل خونه !


از     وجود بر ماهیت مقدم است  -  14 اسفند 90


... بعد اونوقت از کجا معلوم که همش به خاطر هوای هوس انگیز یه روز بهاری نبوده باشه ... ؟


از     چند اپیزودی - 17 اسفند 90


دیالوگ :

« گفتم : " کاتولیک ها مرا عصبانی می کنند، چون آنها انسان هایی غیرمنصف هستند."

با خنده از من پرسید : " و شما یک پروتستان هستید ؟ "

_ " نه، آنها با وجدان مغشوش و تبعیت کورکورانه حال مرا بهم می زنند."

در حالی که هنوز می خندید پرسید : " و خداناباور ها چطور ؟ "

_ " آنها حوصله ام را سر می برند، چون فقط درباره خدا صحبت می کنند."

_ " اصلا بگو ببینم، خود شما چه کسی هستید ؟ "

_ " من فقط یک دلقک ساده هستم..." »

  • (عقاید یک دلقک / هانریش بُل )

از     دیالوگ - 30 خرداد 91


مرتضی شوهر دخترعمومه ! با اینکه 10-11 سال ازم بزرگتره، ولی دوستای خوبی هستیم برای همدیگه ...


یه بار با لحن کاملا شوخی برگشت ازم پرسید : « سهراب دوست داری Celebrity باشی یا Legend ؟ »


چند ثانیه بهش نگاه کردم، خیلی جدی جواب دادم : « دوست دارم Legend باشم »


از     Lonliness -

22 تیر 91


تنهایی شاید تنها دردیست که درمان ندارد. وقتی تنها می شوی، آدمها نگاه میکنند، و رنگ لجن را در چشم هایت می بینند، بوی رکود را از صحبت هایت می شنوند، آنوقت آنها هم که مانده اند میگذارند و می روند. نمیفهمند که برای برطرف کردن رکود و در آمدن از لجن تنهایی بهشان نیاز داری ... آدمهای تازه هم وقتی از کنارت رد می شوند، دماغشان را میگیرند و نگاه منظور داری میکنند و تو را به گذشته تاریخ می سپارند ... انگار نه انگار که وجود داشته ای ... اینگونه است که تنهایی، تنهایی می آورد ...


 

 

نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1391ساعت 12:38 ق.ظ توسط سردرگم نظرات (5)|