بعد از «دخترک»، میدونستم برای اولین بار تصویری از عشق رو تجربه کردم ...
بعد از «دُخت خاوری»، میدونستم برای اولین بار یک پارتنر و همدل واقعی رو تجربه کردم ...
بعد از «تو»، برای اولین بار یک رابطه رو تجربه کردم ...
حالا دیگه چی میمونه؟ چه دیگه اینقدر خوش شانس باشم که کسی وارد زندگیم بشه چه نباشم، چه اولینی برای تجربه کردن مونده ...؟
من حالا مثل یک شربت اشباع، آروم آروم دارم دور خاطراتم تبدیل به بلورهای سنگی میشم ...
من هنوزم همون عاشق ساده احمق پونزده سال پیشم که با «شوق فریاد» اینجا مینوشت، ولی زمانه نه شوقی برام گذاشته و نه رمق فریادی ...