در بیستم مرداد 1392، یعنی بیش از یازده سال پیش نوشتم:
زندگی رو میگم ...
یا نکنه هنوز شروع نشده ؟!؟
نام جدید این وبلاگ، که روزی «پر سیمرغ» بود، و سپس «شوق فریاد»، مدتی «منجلاب سکوت» و دیرزمانی «نم ِ واژه»، از آن پست قدیمی میآید ... چرا که در اولین روز سی و یک سالگی، یازده سال پس از آغاز دهه بیست زندگیام، هنوز نمیدانم، آیا همهاش قرار است همین باشد؟!؟
یا شاید جایی برسد که بگویم: «خوب است، ارزش سی و چند سال گذشته را داشت ... بالاخره شروع شد!»
اگر عمری باشد و اینترنتی و بلاگاسکایای (!)، اینجا خواهم نوشت،
تا آن روز، یا حداقل تا اطلاع ثانوی، در میان پاشیدن نم واژه برای تر نگه داشتن خاک خشک این خانه قدیمی، بذری از امید را، یک «شاید» را، بر آن میپاشم، تا مگر جایی درختی شود ستبر و پربار ...
زندگی اینطور جریان داره که توی پست قبلی اول سال 5 تا هدف گذاشتم، نوشتم اگه فقط 3تاشو بتونم انجام بدم، امسال یه برنده واقعی هستم.
تا امروز که کمتر از 3 ماه از سال گذشته، شماره 1 و 2 و 3 تقریباً در یک قدمی محقق شدنه ...
زندگی جریان داره، شادمانه نیست، اما پیشروئه ...
1- پانزدهم شهریور 97، یازده سالگی این خونه قدیمی من بود، و من یادم رفت بیام توش بنویسم و بگم که چقدر برام ترسناکه که قبول کنم، یازده سال گذشته :-)
2- روزها و سخت و طاقتفرساست. پایاننامه هست، بیپولی هست، تصمیم تغییر رشته و تموم سختیهای همراه باهاش هست. فشار زمانی هست، فشار کاری هست ... خلاصه ملالی نیست جز دوری شما !!!
3- به تاریخ یازده آبان ماه 1397 نوشتم : «رفتی و رفتن تو جهان را فراگرفت / طفلی که بعد گریه، زبان را فراگرفت ... پیدا نبود قصه کُجا تلخ میشود / چون قهوه، بعد بلع دهان را فراگرفت ...»
پ.ن : راستی که من نمیدونم ادبیات یا زبانشناسی، ولی مطمئنم لاتین و سهتار ...
باید آن روز، پشت آن ایستگاه اتوبوس در خیابان قدس میبوسیدمت ...
پ.ن :
خستهام از باور به چیزایی که هیچوقت حقیقی نشدن !!
من در تو به دنبال آزادی میگشتم ... و تو در من اسیر شده بودی ...
اکنون، من شوالیه محزونی هستم ...
در ابتدای راهی تاریک ...
که شمشیرش را باد با خود برده است ...
و شرمساری را زمان برایش آورده ..