نه تنهاتر از خورشید در آسمان ...
شاید درخشان تر ...
شب هایم، سرشار از رقص های شوم در ملودی های تاریک و اشک هایی ...
دستانم لبریز از واژه های اغوا گرانه اشعاری نا موزون ...
روز هایم، سرشار از لبخند های جعلی که در پشت نگاه های دروغین معنا می یابند ...
قلبم لبریز از احساسات بی معنا با شراره های داغ آتش ...
و کسی ...
همچنان در این اطراف، در نظاره لحظات شرمآگین عشقی، که شاید قسمت من نبوده است ...
و کسی دیگر ...
لبخند شقایق سر میکشید از جام لبریز از شراب ...
« نشستم و گریستم . بنا به افسانه ، هرچه در آب های این رود بیافتد - برگ،حشره،پرِ پرنده- در بستر رود سنگ میشود. آه، کاش میتوانستم قلبم را از سینه بیرون بکشم و در این آب بیاندازم. بعد ، دیگر نه دردی هست و نه اندوهی و نه خاطره ای ! »
- کنار رود پیدرا نشستم و گریستم ، پائولو کوئلیو
نقاب رنگارنگم ، آنچنان که باید و شاید تمیز نبود ، ولی حداقل هنوز داشتمش. ایستاده با شاخه گلی در مشت ، و کوله باری بر پشت ...
نمیدانم مشکل از من بود یا از نقاب ، ولی به هم نمیخوردیم ، دیگر نه ... دستم ، که گاه گاه وظیفه فشردن دستی افسرده را بر عهده میگرفت ، اینبار ماموریت داشت تا غبار روی آینه را پاک کند ...
هیچ چیز ، هیچ وقت ، آنطور که به نظر میرسید نبود ...
من ، من ِ در آینه ، برهنه بود ... خط هایی از فرسودگی ، رگه هایی از موهای زائد سفید ، و قطراتی از خون ...
من ، من ِ در آینه نبود !!!
مجبور نبودم لباس بپوشم ! اینبار ، برهنگی آئینم بود ! اینبار آینه ها نبودند که غبار میگرفتند ، نقاب بود !
من ، من ِ واقعی بود ... منی که وقتی در اسارت نقاب بودم، وقتی اطرافیان با زور به تنم لباس های رنگین میپوشاندن ، گم شد ... منی که امروز در برهنگی شرمناک خون آلودی آشکار گشت ...
فریاد ، یک آغاز بود ... فریاد ، یک پایان بود ... فریاد یه آرمان بود !
جنگیدم ... آثار خون سند جنایت هایی بود که در این جنگ مرتکب شدم ! جنایت هایی که آگاهانه به دوش خواهم کشید.
جنگیدم ... با یک لشکر که سلاحش لباس هایی بود که بر تنم میکرد، فرماندهش آئین هایی بود که بی چون و چرا و بی فکر و سخن پذیرفته بودند ...
فریاد ، یک جنگ بود ...
فریاد ، فریاد نبود ، یک شوق بود ... شوقی که دیوار های نقاب خشمگینانه در گلو خفه اش میکرد ... شوق ِ فریاد !!!
نزدیک است ... تا برهنگی و تولدی دوباره ، تا سربرآوردن از عدم و گریستن ... گریستن ...
نزدیک است ... تا آغاز شوقی تازه ، تا آواز فریادی حقیقی ...
نزدیک است ... تا یافتن خود ، گم کردن گذشته ...
نزدیک است ... تا خاموشی دنیایی گم گشته ... تا خاموشی یک شوق و آغاز یک مسیر ...
نزدیک است ... تا خاموشی یک فریاد ...
« از ما دو نفر ، من داناترم ! چون هر دو هیچ چیز نمیدانیم ! اما سیاستمدار میپندارد که همه چیز میداند در حالی که هیچ نمیداند. اما من میدانم که هیچ چیز نمیدانم. پس من داناترم ! »
- سقراط
« اگر مغز انسان چنان ساده می بود که ما از آن سر در میآوردیم، هنوز چنان احمق بودیم که هیچ از آن سر در نمی آوردیم.»
- (یوستین گُردر- دنیای سوفی)
تا حالا بهش فکر نکرده بودم ! شما چطور ؟
بعضی چیزا که به نظر ما خیلی ساده میرسه ، واقعا پیچیده تر از اونه که بشه حتی به زبون آورد ، و بعضی چیزا اونقدر ساده است که ما اون رو پیچیده فرض میکنیم !
ما موجودات عجیبی هستیم ، منظورم آدماست ! همه چیز رو در مورد همه کس و همه جا میدونیم ، از تراز های کوانتومی اتم گرفته تا چرخش های خوشه های کهکشانی ... اما در مورد خودمون کمتر از همه میدونیم ...
و خوب من تازگی ها دارم به این نتیجه میرسم که ما هیچ تفاوتی با موجودات دیگه نداریم ! ما به اونها میگیم حیوان چون خودمون زندگی اجتماعی داریم و زبون همدیگه رو میفهمیم ولی زبون اونا رو نمیفهمیم ! اما آیا تا حالا فکر کردید که یه گله گوسفند هم ممکنه به آدما بگن حیوون ؟ :D
ما همه دنیا رو از دید خودمون نگاه میکنیم ، با مغز پیچیده خودمون ، حالا تصور کنید اگر ما به اندازه یه گوسفند احمق بودیم، دنیا در نگاه ما چه شکلی میشد ...
دل شکسته
- تو دلت مثل آینه میمونه ...
زهر مار و مثل آینه میمونه ! آینه بخوره توی سرم بمیرم راحت بشم ! آخه آقای محترم ، خانم محترم ! آینه است ، شیشه نشکن که نیست .... آینه هم میشکنه ، اونوقت تازه وقتی بکشنه میتونه هزارتا چهره مختلف رو توش ببینی !
شمع طربم ، ولی چو بنشتم هیچ // من جام جمم ولی چو بشکستم ، هیچ ...
بعضی وقتا توی کارای دنیا میمونم ! این واقعا منم ؟ همون که احساس مردی میکرد ؟ همون که فکر میکرد خیلی گنده است ؟ همون که فکر میکرد خیلی حالشه ؟
تازگی فهمیدم آدم حتی اگر جام جمشید هم باشه ، وقتی دلش بشکنه دیگه شکسته ، کاریش نمیشه کرد ...
یک پر
داستان شتره رو یه بار توی وبلاگم گذاشتم ! یه بنده خدا یه شتر داشته ، میخواسته سفر کنه ، همه بار و بساط زندگیش رو میذاره و میبنده به شتر ، شتره کمر خم نمیکنه ! آخر کار یادش میاد که یک قلم پر رو جا گذاشته ، میدوه میره پر رو برمیداره تا پر رو میذاره روی بار شتر شتر زمین میخوره و جون میده ... یارو هم با خودش فکر میکنه : « این چه شتری بود که تحمل وزن یک پر رو نداشت ! »
حالا این شده حکایت من ، یه اتفاق کوچیک ، من رو میشکنه ، اما هیچکس از اون دریای درد و غمی که توی دلم بوده و تا حالا زیر بارش کمر خم نکردم دم نمیزنه ، همه میگن این چه ضعیف بود که اینقدر راحت شکست ...
آیا من احمقم ؟
به نظرتون من شکل احمق ها هستم ؟ نه واقعا هستم ؟ نه خداییش نوشته هام مثل احمق هاست ؟ پس چرا تازگی ها بعضیا مثل احمقا باهام رفتار میکنن ؟ توی دوستی هام چیزی کم گذاشتم ؟ کار احمقانه ای کردم ؟
کسی که بتونه جواب این سوال رو بده یه جایزه پیش من داره ...
عمامه
میگن یه فقیه بنده خدایی هر روز از خونه که میرفته بیرون عمامه رو میذاشته روی سرش و میرفته برای پامنبری هاش چرت و پرت میگفته و گوششون رو از کارایی که خودش نمیکرده پر میکرده و به اصطلاح خرما خورده ، نهی خرما میکرده ! بعد هم که میگشته خونه عمامه رو برمیداشته و تا روز بعد دیگه بهش دست نمی زده ...
یه روز بالاخره وقتی میخواسته بره بیرون عمامه رو سرش نمیذاره ولی وقتی برمیگرده توی خونه عمامه رو سرش میکنه و میره به نماز و دعا و عبادتش میپردازه ... وقتی میپرسن چرا اینکار رو کردی میگه : « یه عمر برای مردم به اونچیزی که نیستم تظاهر کردم ! امروز هم برای خودم اون چیزی که هستم رو نمایش دادم ! »
دیوانگی
میگن یه دیوونه یه سنگ رو میندازه توی چاه هزارتا عاقل نمیتونن درش بیارن !
تو کف این ضرب المثل موندم ! آخه یه دیوونه برای چی باید یه سنگ رو بندازه توی چاه ؟ حالا بر فرض هم که انداخت ... اون هزارتا آدم عاقل اونقدر بیکارن که برن سنگی که یه دیوونه اندخته رو در بیارن ؟ اون سنگه به چه درده اون هزارتا آدم عاقل میخوره آخه ؟
اون دیوونه حالا یا میخواسته عمق چاه رو ببینه چقدره ؟ یا میخواسته ببنه کف چاه آب داره یا نداره یا یه هدف دیگه داشته ...
اون هزارتا عاقل بیکار چیکار به کار اون سنگه داشتن ؟
اگر از من بپرسین ، میگم اون هزارتا عاقل از اون بنده خدایی که سنگ رو انداخته توی چاه دیوونه تر بودن که اومدن هزارتا مجلس فکر و مشورت برگذار کردن که چطوری سنگ رو از توی چاه در بیارن !
مشکل ما آدما همینه ... هرچی آدم که هدف داره رو میبینیم یه برچسب دیوونه میزنیم روی پیشونیش ! بعد خودمون با هزارتا آدم دیگه بی هدف دنبال زندگیمون راه میافتیم و میشم عاقل !
موش گفت :
- افسوس ! دنیا روز به روز تنگ تر میشود. سابق جهان چنان دنگال بود که ترسم گرفت. دویدم و دویدم تا دست آخر ، هنگامی که دیدم از هر نقطه افق دیوار هایی سر به آسمان میکشد ، آسوده خاطر شدم. اما این دیوار های بلند با چنان سرعتی به هم نزدیک میشود که من ، از هم اکنون خودم را آخر خط میبینم ، و تله هایی که باید در آن بیافتم پیش چشمم است ...
- چاره ات این است که جهتت را عوض کنی .
گربه در حالی که او را مدرید چنین گفت ...
اکثر ما آدما مثل این موشه ایم ! تموم زندگیمون رو میدویم تا یه گوشه از دنیا رو بگیریم ! آخر هم فقط همینطور توی حصار های دنیا اسیر و اسیرتر میشیم ! بعد تازه وقتی میفهمیم که مسیر و اشتباه اومدیم که ...
زرشک ...
دیگه آخره کاره ! دیگه اونموقع اونقدر اسیر چنگال سرنوشتمون هستیم که نمیتونیم کاری بکنیم !
میدونید ... از اولش اینکه دنبال دیوار های دنیا بگردیم اشتباهه ! هرچی بیشتر دنبال مرز ها باشیم ، مرز ها بیشتر ما رو احاطه میکنن ! چرا نباید با یک فکر آزاد زندگی کرد ؟ چرا اینقدر برای خودمون مرز میذاریم که بعد از یه مدت ، متوجه بشیم در حصار این مرز ها اسیر شدیم و هر لحظه ممکنه سرنوشت از راه برسه و ...
شپلخ !
واقعا کارای ما آدما مسخره است ...
حکایت منم از همه اینا مسخره تر ... یک کلمه هست که تازگی ها خیلی علاقه پیدا کردم به گفتنش : اَه !