در بیستم مرداد 1392، یعنی بیش از یازده سال پیش نوشتم:
زندگی رو میگم ...
یا نکنه هنوز شروع نشده ؟!؟
نام جدید این وبلاگ، که روزی «پر سیمرغ» بود، و سپس «شوق فریاد»، مدتی «منجلاب سکوت» و دیرزمانی «نم ِ واژه»، از آن پست قدیمی میآید ... چرا که در اولین روز سی و یک سالگی، یازده سال پس از آغاز دهه بیست زندگیام، هنوز نمیدانم، آیا همهاش قرار است همین باشد؟!؟
یا شاید جایی برسد که بگویم: «خوب است، ارزش سی و چند سال گذشته را داشت ... بالاخره شروع شد!»
اگر عمری باشد و اینترنتی و بلاگاسکایای (!)، اینجا خواهم نوشت،
تا آن روز، یا حداقل تا اطلاع ثانوی، در میان پاشیدن نم واژه برای تر نگه داشتن خاک خشک این خانه قدیمی، بذری از امید را، یک «شاید» را، بر آن میپاشم، تا مگر جایی درختی شود ستبر و پربار ...
باورش سخت می نماید که از روزی که این وبلاگ را شروع کردم، ده سال گذشته باشد. وقتی احساسات ده سال خودت را ورق می زنی، وقتی چیزی را که اولین بار ده سال پیش بنا گذاشتی نگاه می کنی، احساس پیری کردن اجتناب ناپذیر است. ده سال در اینجا نوشتم، اول تحت نام «پر سیمرغ بسوزیم ... »، به دنبال یافتن راه نجاتی بودم و سیمرغ خردمندی که راهبرم باشد، و درگیر و دار این تقلا بود که حرف ها زیادی برای گفتن داشتم، و نام اینجا شد : «شوق فریاد». سالیانی بعد، نه شوق فریادی ماند و نه راه نجاتی متصور بود و تنها در «منجلاب سکوت» دست و پا می زدم، و اینجا هم منجلاب سکوت من شد، نه تنها بوسیله نام وبلاگ، بلکه سه سال از این ده سال، سه سال گذشته، در سکوت مطلق گذشت ... حرفی نبود برای گفتن، چون منی نمانده بود برای نوشتن ...
اما همانطور که روزهای بد می روند و روزهای خوب می آیند، و شعر های حزین می روند و سکوت های بی معنای شادکامانه می مانند، روزهای پریشانی و حیرانی هم دوباره باز خواهند گشت، و این کویر خشک سخن، با «نم ِ واژه» مترنم خواهد گشت.
این سه سال سکوت، همراه بود با خواندن فقط یک کتاب ! سه سال !! سه سال طول کشید تا کتاب تهوع سارتر رو از
ابتدا تا انتها کامل بخونم. سه سالی که از عجیبترین، متفاوتترین، و شاید مهمترین
سال های زندگی من بود. سه سال ، که در اون سهراب شاعر، کتابخوان و بشردوست، انگار
خاموش شده بود. سه سال که تمام آنچه که «هویت» من حساب میشد، در پشت دیوار های
بلند و محکم ناخودآگاهم محصور شده بود تا خودآگاهم، به درگیری ها و مکاشفات فلسفی
ای بپردازه که به طرزی غریب درگیرش بودم. و البته شخصیت اجتماعیم، تجربیات جدیدی
کسب بکنه، که هنوز هم معتقدم خیلی اساسی تر از اون چیزیه که خودم برای خودم برنامه
ریزی کرده بودم.
سه سال تمام من تماما غرق تهوع بودم، و انگار سرنوشت این کتاب را نگهداشته بود تا با هر گام که در این تهوع جلوتر می روم و بیشتر آن را حس میکنم، آن درصد تهوع آور پیشرفت در متن کتاب هم بیشتر بشود. تا حزن انگیز سال 96 که سرانجام «تهوع» را، درست مثل روکانتن، به عنوان بخش جدایی ناپذیر زندگی پذیرفتم ... و درست اینجا جایی بود که کتاب تمام شد.
در واقع باید بگویم :
" تهوع رهایم نکرده و فکر هم نمی کنم که به زودی رهایم کند. ولی بیش از این مجبور به تحمل آن نیستم، دیگر نوعی بیماری یا یک بحران گذرا نیست: خویشتن من است !!!"
(تهوع، ژان پل سارتر، ص 262)
علیرغم تمام بی اعتقادی ام به مسائل ماورایی، کیهان به طرز عجیبی با من و زندگی من و حضور این کتاب بازی ماهرانه ای کرده بود. سه سال گذشت، و تازه رسیدم به جایی که شاید، باید سه سال پیش می بودم ... و دفتر دیگری – و شاید نه چندان جدیدی – در زندگی من گشوده شد ... دفتر دیگری که یک نام تازه برای این استراحتگاه می طلبد: «نم واژه» ... اما نه چندان جدید که بخواهد مکان دیگری را، برای تراوشات گاه و بیگاه ذهن بیمار من بکارگیرد ...
پس از سه سال که کل زندگی ام در حالت توقف قرار داشت، دوباره شروع می کنم ...
پی نوشت : فراموش نخواهم کرد ...
آهنگ پست : Unforgiven III / Metallica