(مولانا جلالالدین محمد بلخی - مجالس سبعه - المجلس الاوّل)
این آخرین نگاشته این قرن است، در آستانه ورود به قرن پانزدهم هجری شمسی. گرچه همه این ها یک مشت قرارداد است. همین هجرت را اگر مبدأ بگیری اما سالها را قمری حساب کنی یک قرن می شود، اگر همین هجرت را مبدأ بگیری و میلادی حساب کنی یک قرن دیگر ... همه چیز یک مشت قرارداد احمقانه است، یک مشت عدد و رقم ...
اما همین قراردادهاست که این همه سال است دست و پای من را بسته است. همین عدد و رقم هاست که نمی گذارد من زیاد باشم، بزرگ باشم، افزون باشم، یا حتی کم باشم، خودم باشم ...
این عدد و رقم ها من رو اندازه میگیرد و میگوید تو این میزان هستی، و من باید تنها مطیع باشم.
این آخرین نگاشته این قرن است، و من از 14 سال پیش، این قرن را سال به سال در پیاله این خانه کوچک ریختهام. گرچه سکوت مرا در خود می فشارد. گرچه از در و دیوار این خانه درد میچکد. من چشم دوخته ام تا شاید قرنی نو، جانی نو به من بدهد ...
گرچه اگر جانی باشد، در کهنگی روح من نهفته است ... در قرون کهنه، در اعماق زمین، در تاریخ اساطیری ...
من چشم دوختهام تا شاید خود روزی اسطوره شوم، چرا که قرنی که گذشت، مرا بیجان و خسته گذاشت ...
و به قول ارسلان «این قرن، قرن من نبود ...»
زندگی اینطور جریان داره که توی پست قبلی اول سال 5 تا هدف گذاشتم، نوشتم اگه فقط 3تاشو بتونم انجام بدم، امسال یه برنده واقعی هستم.
تا امروز که کمتر از 3 ماه از سال گذشته، شماره 1 و 2 و 3 تقریباً در یک قدمی محقق شدنه ...
زندگی جریان داره، شادمانه نیست، اما پیشروئه ...
نمیشه درباره دنیا قطعی حرف زد. این مهمترین چیزیه که توی این عمر بیست و چند ساله یاد گرفتم، ولی میتونم بگم چیکار دوست دارم بکنم و به چه سمتی میخوام برم، و بجای گذاشتن «یک هدف»، سناریوهای محتمل رو بچینم ... پس پنج هدف سال نو رو به صورت زوجهای دوتایی برای خودم مینویسم، که اگر یکی نشد، دیگری باید بشه:
1. گرفتن پذیرش / قبولی کنکور
2. مهاجرت / یافتن کار تمام وقت
3. چاپ کتاب خودم / ترجمه یک کتاب
4. شرکت در سمینارها و کارگاه های معتبر بینالمللی / مطالعه بسیار زیاد در زمینه تخصصی جدیدم
5. یافتن دوستان بیشتر / در لحظه زندگی کردن
اگر از هر زوج یکی، و از این پنج تا فقط 3تاشو، بتونم انجام بدم ... امسال یه برنده واقعی خواهم بود ...
آغاز مسابقه!!
«آن کس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند:
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو، جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال
روزی غبار ما را، آشفتهپوی باد،
در دوردست دشتی از دیدهها نهان،
بر برگ ارغوانی
- پیچیده با خزان -
یا پای جویباری
- چون اشک ما روان -
پهلوی یکدگر بنشاند!
ما را به یکدگر برساند!»
پ.ن: هنوز درد میکند، جای دوست داشتنت ...