در بیستم مرداد 1392، یعنی بیش از یازده سال پیش نوشتم:
زندگی رو میگم ...
یا نکنه هنوز شروع نشده ؟!؟
نام جدید این وبلاگ، که روزی «پر سیمرغ» بود، و سپس «شوق فریاد»، مدتی «منجلاب سکوت» و دیرزمانی «نم ِ واژه»، از آن پست قدیمی میآید ... چرا که در اولین روز سی و یک سالگی، یازده سال پس از آغاز دهه بیست زندگیام، هنوز نمیدانم، آیا همهاش قرار است همین باشد؟!؟
یا شاید جایی برسد که بگویم: «خوب است، ارزش سی و چند سال گذشته را داشت ... بالاخره شروع شد!»
اگر عمری باشد و اینترنتی و بلاگاسکایای (!)، اینجا خواهم نوشت،
تا آن روز، یا حداقل تا اطلاع ثانوی، در میان پاشیدن نم واژه برای تر نگه داشتن خاک خشک این خانه قدیمی، بذری از امید را، یک «شاید» را، بر آن میپاشم، تا مگر جایی درختی شود ستبر و پربار ...
بعد از «دخترک»، میدونستم برای اولین بار تصویری از عشق رو تجربه کردم ...
بعد از «دُخت خاوری»، میدونستم برای اولین بار یک پارتنر و همدل واقعی رو تجربه کردم ...
بعد از «تو»، برای اولین بار یک رابطه رو تجربه کردم ...
حالا دیگه چی میمونه؟ چه دیگه اینقدر خوش شانس باشم که کسی وارد زندگیم بشه چه نباشم، چه اولینی برای تجربه کردن مونده ...؟
من حالا مثل یک شربت اشباع، آروم آروم دارم دور خاطراتم تبدیل به بلورهای سنگی میشم ...
من هنوزم همون عاشق ساده احمق پونزده سال پیشم که با «شوق فریاد» اینجا مینوشت، ولی زمانه نه شوقی برام گذاشته و نه رمق فریادی ...
سی و یک هم آمد ...
همیشه اعداد اول را دوست داشتم ... و حالا کمتر از دو سال زمان دارم تا به بزرگانی چون جان بانم (John Bonhem) در کلوپ 32 بپیوندم.
و تو هنوز، جایی در تلاطم زمان جاری هستی ...
پی نوشت: بیش از دوازده سال پیش نوشتم:
آهنگ پست: That December - Sohrab mosaheB(https://sohrabmosaheb.wordpress.com/wp-content/uploads/2026/02/that-december-2.mp3)
پایاننامهام - اگه دانشگاه دوباره بازی درنیاره - شد یک کار تئوریک با تمرکز بر فیه ما فیه اثر جناب مولانا بلخی (یا به قول این اهالی فرنگ رومی!)
یه جا توی رساله سوم فیه ما فیه مولانا میگه:
این یکی از جاهایی بود که فهمیدم وقتی توی دبیرستان فیه ما فیه میخوندم (و حتی اینجا بخشهایی ازش رو نقل کردم) واقعاً نمیفهمیدم این بشر چی داره میگه ... تحت تأثیر پروپاگاندای عرفانی که احاطه اش کرده. متن داره صریحاً و با کمترین شائبه ممکن با یک نگاه پدیدارشناختی (Phenomenological) سعی میکنه بگه تو مرکز جهان خودتی، یعنی همه چیز رو از نگاه شخصی خودت ادراک میکنی و بر اساس این ادراک که مختص توئه واقعیت (فرعیات) رو میسازی ... حالا اگه در دنیایی که ادراک کردی و ساختی چیزای عجیب و حالتهای غیرعادی و جهانهای شگفتانگیز غیرملموس (کنایه به متافیزیک) وجود داره، باید بررسی کنی که حال روحی تو چیه که چنین چیزهایی رو ادراک میکنی؟ یعنی مولانا (به معنی واقعی واژه: رهبر ِ ما) داره رسماً میگه داداش، این جفنگیات روحانی و متافیزیکی، وهم و خیال توئه، چی زدی؟!؟
ولی متأسفانه کو گوش شنوا ...
پینوشت 1:
لازم به ذکره چنانکه در پروپوزال پایاننامهام هم نوشتم:
معنی این حرف این نیست که مولانا مسلمون و معتقد نبوده یا داره وجود یک ماهیت الهی رو رد میکنه، اما سعی داره بیان کنه که این ماهیت الهی (که بهش خدا هم میگن) چیزی نیست که خارج از هوشیاری فردی هر انسانی قابل تعریف باشه ... که حالا بحثش طولانیه که چطور درک همین میتونه در بلند مدت فرد رو به وحدت وجود برسونه ...
خلاصه در خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی!
پینوشت 2:
جالبه که فلاسفه پدیدارشناسی تازه 100 ساله به همین نکته رسیدن ...
جالبتر اینه که بعد صد سال مردم جهان دوباره برگشتن دارن به قول خودشون رومی میخونن، با برداشت عرفانی!!!!
و برای بار چندم که به قول ارسلان: «این قرن قرن من نیست!»–آری، اما در آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا میجود آرام آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهدهٔ دیگر را
و سرانجام، تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
همچنان که قایق در گرداب
و در اعماق افق، چیزی جر دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید»
(فروغ فرخزاد)