پادکستی که در اردیبهشت 97 ساختم و در تلگرام منتشر کردم، اما دلم میخواست اینجا هم ثبت بشه ... توی این خونه کوچیک و قدیمیم ...
جزئیات در ادامه مطلب ...
یک جای پیشانی من نوشته شده که من نباید به تو برسم. که باید از دور منتظرت باشم، در تنهایی بنشینم و تنها فکرت را در آغوش بگیرم. که باید به صورت هرکس نگاه میکنم چشمان تو را ببینم، و با هرکس دست میدهم انگشتان تو را بفشارم. یک جای پیشانی من نوشته شده که تو را نداشته باشم، گرچه دیوانهوار میخواهمت.
تو دلیل تمام شعرها و مویهها و نغمههایی. چنان وجودت در خاطر من نهادینه شده، که گاه و بیگاه وجود خود را از یاد میبرم. چنان درگیر بودن توام که با هر روز با عدم خویش دیدار میکنم. تو یک «باید» بی قید و شرط در زندگی من شدهای، یک شرط لازم، و البته تا ابد کافی ...
تمام این حرفها را به یاد لبان تو بر زبان میرانم، همه شبها را به یاد رنگ موهای تو تا صبح بیداری میکشم، مهتاب را به یاد عطر تن تو بو میکشم. هر قدمی که در زندگیام بر میدارم برای رسیدن به تو برنامهریزی شده است. هر تصمیمی که میگیرم در راستای شاد کردن توست، خوشبختی تو ...
من تا روز وصال، در انتظار تو خواهم ماند، گرچه هنوز نمیشناسمت، گرچه هنوز ملاقاتت نکرده ام. در این بیتابی و بیقراری محزون تو را در خیال خود میپرورانم، گرچه شاید حتی وجود هم نداری، اگر داری در ناکجای هستی شناوری. اما من همان شاعر ملتهب مفلوکم که «حتی اگر نباشی، میآفرینمت / چونانکه التهاب بیابان، سراب را ... »
سهراب
مهر ماه ۱۳۹۷ (و یکسال گذشت ...)
آهنگ پست : میآفرینمت / گروه کهبانگ {{ گروه فقید خودمون :) }}
اون روز نوشتم :
نظر شخصی من، که حاصل کنکاش ها و استدلال های درونی , مطالعاتم توی فلسفه و عرفان و تجربیاتم توی زندگیمه اینه که آرامش مظهر «عدم» و عدم آرامش حاصل «وجود».
وجود با خودش ناآرامی میاره و البته انسان زنده به آن است که آرام نگیرد. وجود فهم و دانش ناآرامی در اندیشه میاره، و اگه دقت کنی آروم ترین آدما اونایی هستن که ذهنشون رو بر هرگونه فهمی بستن مثل مذهبیون متعصب. وجود فعالیت عدم آرامش فیزیکی میاره و عدم فعالیت آرامش فیزیکی. وجود عشق ناآرامی روحی میاره و نبودش آرامش؛ و قص علی هذا ...
کل زندگی در همین ناآرامی های گوناگون خلاصه میشه ...
به قول مولانا:
تا بودم یک سر موی از وجود /عزم بیابان عدم چون کنم
نم واژه دوازده ساله شد ...
داستان را باید یک جا شروع کرد، اما ای کاش شروع آن پایان آن نباشد ... مثلا در میانه In medias res ... یا جایی نرسیده به اولین کشمکش داستانی ... یا مثلاَ وقتی مادر شخصیت اصلی میمیرد.
من قصه را از آخر شروع کردم. و این اشتباه من بود. باید به کسی میگفتم این را. باید جایی مینوشتم. دارم از همه جا فرار میکنم، شبکههای اجتماعی، پیامرسانها، دوستان قدیمی ... تنها جایی که هنوز در آن احساس امنیت میکنم اینجاست ... این خانه کوچک خاک گرفته ...
نشسته بودم یک جایی و یک چیزی میگفتم و یک چیزی مینوشتم. یا مثلا آن روز در مترو که بوی ماندگی افکارم کل واگن را برداشته بود، و نقطه اتصال بالا و پایین میرفت و من آن شعر را گفتم. و آن شعر ده روز بعد تعبیر شد ... یک نفر آدامسهای ارزان میفروخت و من داشتم روح خودم را میجویدم.
من میخواستم قصه را به پایان ببرم
اما من، قصه را از آخر شروع کرده بودم ...
پ.ن: راستش من فکر میکنم یکی از پارادوکسیکال ترین چیزای دنیا اینه که، همون شعور و آگاهی که تقید و تعهد میاره، همون شعور و آگاهی میل به رهایی هم ایجاد میکنه ...
پ.ن2: قوانین جدید بلاگاسکای، بخصوص از این نظر که قالب وبلاگمو ازم گرفته، باعث شده که این بار واقعا به خداحافظی کردن با اینجا فکر بکنم ... هنوز مطمئن نیستم ولی ...