اینجا
خاورمیانه است
ما با زبان تاریخ حرف می زنیم
خواب های تاریخی می بینیم
و بعد
با دشنه های تاریخی
سرهای همدیگر را می بُریم
از شام تا حجاز
از حجاز تا بغداد
از بغداد تا قسطنطنیه
از قسطنطنیه تا اصفهان
از اصفهان تا بلخ
بر سرزمین های ما
مرده ها حکومت می کنند
اینجا
خاورمیانه است
و این لکنته که از میان خون ما می گذرد
تاریخ است.
در پایتخت قصه های هزار و یک شب
دیکتاتوری را به دار کشیدند
سلطان سلیم
برای جفت و جور کردن کابوس امپراتوری
به هلال خصیب سفر کرد
شاه عباس
برای لندن پیام فرستاد
عبدالوهاب
روی نقشه ی صحرا خم گشت
تا رد پای ترک ها و مجوس ها را
به انگلیسی ها نشان بدهد
اینجا
خاورمیانه است
سرزمین صلح های موقت
بین جنگ های پیاپی
سرزمین خلیفه ها ، امپراتوران ، شاهزادگان ، حرمسراها
و مردمی که نمی دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.
پادکستی که در اردیبهشت 97 ساختم و در تلگرام منتشر کردم، اما دلم میخواست اینجا هم ثبت بشه ... توی این خونه کوچیک و قدیمیم ...
جزئیات در ادامه مطلب ...

یک جای پیشانی من نوشته شده که من نباید به تو برسم. که باید از دور منتظرت باشم، در تنهایی بنشینم و تنها فکرت را در آغوش بگیرم. که باید به صورت هرکس نگاه میکنم چشمان تو را ببینم، و با هرکس دست میدهم انگشتان تو را بفشارم. یک جای پیشانی من نوشته شده که تو را نداشته باشم، گرچه دیوانهوار میخواهمت.
تو دلیل تمام شعرها و مویهها و نغمههایی. چنان وجودت در خاطر من نهادینه شده، که گاه و بیگاه وجود خود را از یاد میبرم. چنان درگیر بودن توام که با هر روز با عدم خویش دیدار میکنم. تو یک «باید» بی قید و شرط در زندگی من شدهای، یک شرط لازم، و البته تا ابد کافی ...
تمام این حرفها را به یاد لبان تو بر زبان میرانم، همه شبها را به یاد رنگ موهای تو تا صبح بیداری میکشم، مهتاب را به یاد عطر تن تو بو میکشم. هر قدمی که در زندگیام بر میدارم برای رسیدن به تو برنامهریزی شده است. هر تصمیمی که میگیرم در راستای شاد کردن توست، خوشبختی تو ...
من تا روز وصال، در انتظار تو خواهم ماند، گرچه هنوز نمیشناسمت، گرچه هنوز ملاقاتت نکرده ام. در این بیتابی و بیقراری محزون تو را در خیال خود میپرورانم، گرچه شاید حتی وجود هم نداری، اگر داری در ناکجای هستی شناوری. اما من همان شاعر ملتهب مفلوکم که «حتی اگر نباشی، میآفرینمت / چونانکه التهاب بیابان، سراب را ... »
سهراب
مهر ماه ۱۳۹۷ (و یکسال گذشت ...)
آهنگ پست : میآفرینمت / گروه کهبانگ {{ گروه فقید خودمون :) }}

اون روز نوشتم :
نظر شخصی من، که حاصل کنکاش ها و استدلال های درونی , مطالعاتم توی فلسفه و عرفان و تجربیاتم توی زندگیمه اینه که آرامش مظهر «عدم» و عدم آرامش حاصل «وجود».
وجود با خودش ناآرامی میاره و البته انسان زنده به آن است که آرام نگیرد. وجود فهم و دانش ناآرامی در اندیشه میاره، و اگه دقت کنی آروم ترین آدما اونایی هستن که ذهنشون رو بر هرگونه فهمی بستن مثل مذهبیون متعصب. وجود فعالیت عدم آرامش فیزیکی میاره و عدم فعالیت آرامش فیزیکی. وجود عشق ناآرامی روحی میاره و نبودش آرامش؛ و قص علی هذا ...
کل زندگی در همین ناآرامی های گوناگون خلاصه میشه ...
به قول مولانا:
تا بودم یک سر موی از وجود /عزم بیابان عدم چون کنم
نم واژه دوازده ساله شد ...