وقتی ردیف جلوی کلاس نشسته باشی ...

وقتی جلوی کلاس نشسته باشی یعنی توی دهن معلم ... یعنی هرچی میگه مجبوری بشنوی و هرکاری میگه مجبوری بکنی ...

وقتی ردیف جلوی کلاس نشسته باشی تازه میفهمی که فلسفه مدرسه اومدن این نیست که ده دوازده تا معلم بیان یه مشت مساله و علم و اثبات برات ردیف کنن ... اونکه مهمه اینه که ده دوازده تا آدم با تجربه تر از تو میان و بعضی تجربه هاشون رو باهات در میون بذارن ... ده دوازده تا آدم متفاوت بیان تا با اخلاقای متفاوت آشنا بشی ، تا اجتماعی بشی، تا بفهمی مثلا یه مازندرانی که خودش رو نقطه مرکز گردش تمام گیتی میدونه و معلم تاریخ توئه هم ممکنه در بین این آدما وجود داشته باشه :دی ... یا ممکنه یه معلم فیزیک جدی، خوش برخورد، جیگر و دانا تا لامنتهای مدرسه بوی سیگار از لباساش بیاد ... 


وقتی ردیف جلوی کلاس نشسته باشی همیشه مورد خطاب و سوال و پاتخته ای ... و چیزایی یاد میگیری که اونا که اون آخر کلاس نشستن یاد نمیگیرن ...


ملعم هندسه میگه : « شما جواب درست رو بلدین ولی نمیتونین از جوابتون دفاع کنید ... هممون همینطوریم، به آموخته ها و اعتقاداتمون پایبندیم، ولی نمیتونیم برای دیگران اثباتش کنیم !! »


معلم حسابان میگه : « کتاب جدید شما رو مجبور میکنه بیشتر مساله حل کنید ! کتاب جدید کاربردای مشتق رو توی مسائل تابع و مثلثات بهتون نشون میده، بعدش مشتق رو درس میده تا بگه : دیدی ؟ راهش این بود !! .... توی زندگی به هر دری که بدتر گیر کنی، راه رد شدن ازش رو بهتر یاد میگیری ! »


معلم دینی میگه : « به ما یاد ندادن که فکر کنیم، بهمون یاد ندادن که مسائل رو منطقی و با استدلال و ریشه اش یاد بگیریم ! فقط بلدیم با هرچی و هرکی مخالف یا موافق بودیم بریزیم دور هم و یا شعار بدیم یا بهش بخندیم ! اینوریا بلدن برای احمدی نژاد جوک بسازن ! اونوریا بلدن نن جون کروبی رو سوژه شوخی های زننده بکنن ! کدوماشون بلدن از آرمانشون دفاع کنن ؟ کدوم شما بلده دینش و مذهبش رو به یه غیر مسلمون و غیر شیعه اثبات کنه ؟»


معلم زبان فارسی میگه : « بچه ها تو زندگیتون هرچی درس بخونین ، یه روز میفهمین که هیچی درس نمیخوندین ! هرکاری رو انجام بدین یه روز میفهمین کامل انجامش نمیدادین ! »


باز معلم هندسه : « دو نفر رو تصور کنید ... یکی کوه نورد، یکی هم آماتور ... هردو میرن کوه ... اما کوهنورده سریع راهش رو انتخاب میکنه و میره، آماتوره چندین بار به صخره ها و دره ها گیر میکنه تا بالاخره راه درست رو به قله پیدا بکنه ... اون کوهنورد چندین بار آزمون و خطا کرده تا توی صعود به این قله ورزیده شده ... شما باید توی هندسه کوهنورد بشین ... روی مساله فکر کنید حتی اگه قراره آخرش حلش نکنید یا راه خطا برید ... یادتون باشه راهای خطا هستن که کوهنورد رو ورزیده میکنن ! »


معلم تاریخ میگه ... (ولش کن این چیزشعر زیاد میگه ازش خوشم نمیاد !! :دی)






آهنگ پست : Shroud of False / Anathema (اتمسفریک راک)


کتاب پست : دفتر برنامه ریزی به روش قلم چی (برای داوطلبان کنکور و دانش آموزانی که کار زیاد و وقت کم دارند :دی) :D



پ.ن1: شاید مسخره باشه ولی واقعا از بعضی حرفاشون نت برداشتم !!


پ.ن2: درد گرفت از بس این چیز رو به صورتم فشار دادم :دی


پ.ن3 : ما تنها چشم برهم زدنی هستیم ...




چندتا ...

« به شما گفته اند قاتل باید به شمشیر سپرده شود، سارق بر دار آویخته گردد و زناکار سنگسار شود.

اما من میگویم شما نیز از مجازات قاتل، دزد و زناکار مصون نیستید اگر جسم آنها کیفر یابد روح شما در اعماق وجودتان دچار تیرگی خواهد شد.»

  • مسیح فرزند انسان، جبران خلیل جبران



چقدر امروز توی اون لحظه های شوم توی مدرسه ، به وجودت نیاز بود رفیقک ...

 


 

آرمینا نوشته : «یه چیزا که قدیمی میشن، مقدس میشن «

 

و از جوکر خودش مثال زده ... نگاه کردم دیدم چقدر همه جا پر شده از این چیزای مقدس ... و خدا میدونه اگه مقدس بودن یه دوست آرمان تا حالا رابطه ام باهاش به کجا رسیده بود و الان چقدر تنها بودم ...

 


 

خیلی وقت بود قالب نساخته بودم ... این قالب جدیده رو گرچه حوصله نداشتم خودم کامل بنویسم ... ولی حداقل خودم نشستم یه قالب قدیمی رو متناسب با سلیقه فعلیم ویرایش کردم ...

 


 

همینطور به طور روزمره دارم به ترمودینامیک و جبر و احتمال عشق می ورزم :دی



تازه دارم اون شعر فروغ رو درک میکنم که میگفت :


زندگی ...

منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم


نه برآنم که رشته پاره کنم ... نه بر آنم که از تو بگریزم


 


 

یه عالمه چیز میخواستم بگم توی این آپ ... یادم نمیاد ...

 


 

آهنگ پست : Bittersweet Symphony / The Verve (اولد راک) تقدیم به آرمینا ...


کتاب پست : در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریستم (پائولو کوئلیو) تقدیم به سانیای عزیز


ویدئو پست : معبد هندی   با عشق به ارسلان :دی




پ.ن1: به یک عدد دوست باحال، روشنفکر، اهل مطالعه، اهل حال(!)، قد 165-180، وزن خارج از اولویت، جنسیت خارج از اولویت ... سن 15 الی 18 سال نیازمندیم ... بازم میتونید مشخصاتتون رو همین پائین در نظرات بگذارید :دی


پ.ن2: توی پست قبلی گفتم راکای دهه 60 و 70 دنیایی دارن ... الان حاضرم به اسمشون قسم بخورم :دی

بوی گند مهر ...

اندر اوصاف وبلاگ نویسی


یادمه یکسال اول وبلاگم همه اش نقل قول و تیکه های کتابا و حرف زدن در مورد مکاتب فکری بود ... توی تولد یک سالگی اش و با شروع سال دوم سعی کردم نظرات خودم رو هم به تیکه های کتابا و مکاتب و اینا اضافه کنم ... سال سومم پر بود از دل نوشته ها و روزنوشت ها و اینا ...


دیدم با شروع چهارمین سال فعالیتم باید باز یه ابتکار به خرج بدم ... ضمن اینکه اون سبک وبلاگ نویسی قبلی دیگه زیاد به روحیه ای که در دو هفته اخیر برای خودم ساختم و نحوه زندگیم نمیخوره !!!


از این به بعد زیر هر پست یه آهنگ که توی حال و هواشم و یه کتاب که خوشم اومده و دارم میخونم رو معرفی میکنم و لینک دانلود میذارم ! در ضمن یه موضوع نقد به موضوعاتم اضافه میشه ! توش اگر خواستم فیلما، کتابا و آهنگایی که تحت تاثیرشون قرار میگیرم رو نقد میکنم !! 


بعله دیگه اینجوریاس ...


ان در (!) روزگاران مدرسه


افتادم توی یه کلاس چرت ! همه بچه ها توی یه کلاس دیگه ان و فقط فرشید با منه ! بدم میاد از این کلاسه ! هم از همه آدمای مزخرف توش، هم از کوچیک بودنش ! از همه چیزش !!

مدرسه از جای خالی ارسلان پره ... پُره از خالی ...


از صدای گوشخراش ناظم تا اون سطل آشغال نزدیک آبخوری پر از خاطره و نوستالژیه لامصب :دی !!! 

فکر کنم معلما از سالای قبل بهتر باشن ... منم که میخوام درس بخونم امسال ... روز اولم کامپیوتر و هندسه داشتیم که خوب بود ... معلم هندسه سختگیر ولی خوش اخلاقه ... حالت ایده آل یه معلم از نظر من : هم مجبوری درس بخونی هم حالت از قیافه اش بهم نمیخوره !!!


کتاب حسابانم بالاخره گیرم اومد ... مزخرف ترین کتابی که دیدم ... هیچی از حسابان توش باقی نمونده ... یعنی حسابان تا پارسال سه فصل مشتق بود یه فصل حد یه فصل انتگرال ... امسال یه فصل مشتقه یه فصل حد ... انتگرال کلا حذف شده ... بقیه اش هم توابع و مثلثات و اینا رو دوباره تکرار کردن ... احتمالا معلم میگیرم یا خودم تو خونه حسابان قبلی رو میخونم اینطوری نمیشه !!!


بعله دیگه ...


اندر احوالات ملت آهنگ ها را ...


آقا ما ده سال پیش یه آهنگ ابی رو دوس داشتیم ... اسمشم نمیدونستما ... فقط عاشقانه دوسش داشتم ... ورژن قدیمیش رو ... بعد هرجا هم گوش میکردیم ملت میگفتن این آهنگ عهد بوقی چیه گوش میکنی ...

زد و ابی آهنگ رو بازخونی کرد با اسم «خالی» ... ملت آی گوش کردن ... آی گوش کردن و اونقدر همه جا پخش شد که جواد شد ... بعد ما همچنان اون آهنگ رو گوش میکردیم ... ملت میگن : ای این اهنگ جواد چیه گوش میکنی ؟ :دی


ایضا" در مورد آهنگای دیگه ابی، محسن نامجو و ...


جریان ...


میریم کم کم به سمت درس خوندن ... کمتر نت اومدن ... موبایل خاموش کردن ... جواب تلفن و اس ام اس ندادن ... صبح تا شب توی کتاب و کلاس و اینا بودن و غیره ... امسال سال متفاوتی خواهد بود از هر نظر ... قطعا !!!



آهنگ پست : Unforgiven II/Metallica  (متال)


کتاب پست : مهمان مردگان / فرانتس کافکا




پ.ن1: برای با تو نشستن بهانه میخواهم ...


پ.ن2: راکای قدیمی دهه شصت و هفتادم برای خودشون دنیایی دارنا (شکلک لاو و اینا)


پ.ن3: به یک عدد دوست دختر، اصفهانی، تحصیل کرده، باهوش، سن 14-16، قد 160-170، وزن ۵۰-۶۵، دوشیزه(!)، نیازمندیم ... لطفا اسم و مشخصات خود را در همین کامنتای این زیر بیاندازید :دی

همه چیز از اینجا آغاز می شود ...

Arsalan : Salam

Sohrab : Salam

Sohrab : Khoobi

Arsalan : bad nistam ! in webe khodete ??z

Sohrab : Are


رفیقک ، اصلا میدونستی که همه چیز، یعنی همه اون چیزایی که با هم شناختیم، از همین وب شروع شد ؟ تو این دو سال دو بار ویندوزم رو عوض کردم ... دوباره مسنجر آرشیوم پاک شده ولی آرشیو ذهن آدم، گاهی با عوض کردن ویندوز که هیچی ، یا عوض کردن شخصیت هم پاک نمیشه ... و هیچکس هنوز نتونسته صرفا بهم ثابت کنه که این خوبه یا بد ...


15 شهریور تولد سه سالگی شوق فریاد بود ... باورت میشه ... و بازم من نبودم که در آغوشش بگیرم و به خاطر همه دوستای خوب، همه خاطرات خوب ، همه بزرگ شدن ها، نوشتن ها و خالی شدن ها ازش تشکر کنم ...



گاهی در زندگی آدم نباشد بهتر است، تا بعضی لحظات را از نزدیک احساس نکند ... میدانی، مثل لحظه رفتن قطار که دلت در ایستگاه است و فکرت دست تکان دادن با مسافر، اما نبودن آرامشی دارد که دست تکان دادن و اشک ریختن نه ...




مسافر ...

آمده بود تا برود ... دل به دریا زده و جان به دست باد سپرده ...

آمده بود تا خالی کند صراحی اثبات وجودش را


هرقدمش سرشار بود از لحظه های تنهایی

از موسیقی احساس ...

هر سخنش آوای سوگناک لذتی ژرف

هر قطره خونش، جوششی بود از غلیان زندگی

از رنگ سرخ عشق ...

دلش، پر تپش و خسته و آهوصفت به دنبال صیاد می دوید ...


مسافر، یاد داری لخظه های نیک

که در کلاس درس زندگی، مشق معرفت می کردیم ؟

و زندگی چه ساده به غرور خویش فروخت آن «استاد» خطاب کردن های تو را ...


آری ...

« بودن ها فراوانند ... »

بعضی خاموش و پایدار ...

بعضی جادویی و زودگذر ...

و جای پای اصطبار ما آنچنان لغزنده بوده و هست که خود نیز از آن به شگفت ...




« هم جام و هم شراب شمایید. پس از شراب وجود خودتان تا حد مستی بنوشید.»

  • (جبران خلیل جبران، مسیح فرزند انسان)


این حضور ها تازگی مستم میکنم و این نبودن ها ... جای های خالی و جای های بی سبب پر !




پ.ن1: I know it's hard to keep an open heart, when even friends seem out to harm you

But if you can heal a broken heart , Wouldn't time be out to charm you ...

پ.ن2: بهم نیاز نداری دخترک ! ولی ببخش که عاجزانه بت نیاز دارم !

پ.ن3: وقتی ما نبودیم ... ممد نبودی ببینی ... !

پ.ن4: بعله ...



رفیق بود ... !!

همه چی آرومه ! به قول یکی چقدر موجود مسخره ایه انسان ... آهنگی که تا یه هفته پیش به نظرت مسخره بود یهو برات معنی پیدا میکنه ! و کلا مهم اینه که الان همه چی آرومه و اصلا مهم نیست من چقدر خوشحالم چون این "چقدر" شاید خیلی نباشه ...


« کلیه مطالب فوق طرح کلی من برای شروع این پست بود که قبل از فرستاده شدن توسط آرمینا دزدیده شد :دی»


بعد یهو آهنگی که تو دوازده سالگی آهنگ محبوبت بود و اصلا تا حالا گوش نکرده بودی میشه بامعنی ترین آهنگ کره زمین : بازگشته - دلکش !!


و یهو میبینی که داری همه چی آرومه و دلکش رو پشت سر هم گوش میکنی و لذت می بری ... باور کن !



حافظ میگه : دریغ و درد که تا این زمان ندانستم // که کیمیای سعادت رفیق بود، رفیق !


ارسلان رفت ... ولی یاد او تا ابد در قلب ما باقی خواهد ماند ... به امیدآنکه هردو در هر گوشه دنیا موفق باشیم :دی !



« خوشا به حال آنانکه روحی استوار دارند. خوشا به حال آنانکه دارایی هایشان آنها را به بند نمی کشد و همواره آزاد خواهند بود.

خوشا به حال آنانکه دردهای خود را به یاد می آورند و در دل دردها منتظر شادی هستند.»

  • جبران خلیل جبران، مسیح فرزند انسان


و به امید آنکه این کتاب که من دو ماهه دارم میخونم و تازه 80 صفحه خوندم تموم بشه :دی


پ.ن1: رفتی رفیقک ... ولی یادت باشه ... چمنزار در ما زنده است ...

پ.ن2: آی زور به نهایت وارد میشه که بخوای با جملات فلسفی چیزی رو بهم القا کنی ... آی زور به نهایت وارد میشه که سلاح خودم رو بر ضد خودم بکار ببری :دی !

پ.ن3: میرم سفر ... سفر خوبه ...

پ.ن4: آینده بوی نا میده ...

پ.ن5: آپمون هم نمیاد دیگه ...