رباعی از ابو ظسعید ابوالخیر

آن روز که آتش محبت افروخت ..........عاشق روش سوز ز معشوق اموخت

از جانب دوست سر زد این سوز و گداز ... تا در نگرفت شمع ، پروانه نسوخت

رباعی از ابو ظسعید ابوالخیر

آسمان ابر گرفت ٬ اشک ز مهتاب افتاد / گویی از چشم همه خلق خدا خواب افتاد

وقت آغاز اذان قصه او پایان یافت / قصه چشمه چشم است که بی تاب افتاد

این شعر رو در سوگ مادرم گفتم !

یا حق

آموزش

آموزگار بد ٬ گفتار را تباه می کند  و با بدآموزی خویش خرد زندگی را از اینکه با منش نیک توانگر گردد و ارج و شکوه یابد باز می دارد.

ای مزدا !

تو مارا آموزگار منش نیک باش !

 

(اوستا:نگارش جلیل دوستخواه ٬ گاتاها ٬ یسنا ٬ هات ۳۲ ٬ بند ۹ )

رباعی

آن گنبد نورانی مینا اینجاست          عشق و سفر و شادی و غمها اینجاست

آرام و روان سوی خدا می آییم          والله که آن آخر دنیا اینجاست

پاسخ به یک نظر :

دوستمون با عنوان بینام نوشته :

عنوان وبلاگ ایرانی اما محتوای این پست عربی !!!!

از تذکرت ممنون ، اما همونطور که خودت گفتی فقط این پست محتوای عربی داره و در این وبلاگ سعی شده حتی‌المقدور از جملات عربی استفاده نشه ! به هر حال من در شهر (اصفهان) در گروهی به نام آذرخش عضوم که یکی از کارهاش پاسداشت زبان پارسیه !

باز هم ممنون !

بدرود ...