نَم ِ واژه ...

تو آن کسی که ز دنیا فرار میخواهی / برای بی قراری دریا، قرار میخواهی


بسان این دل خسته ستاره میچینی / چنان دو چشم منی ، انتظار میخواهی


برای مرگ شقایق سیاه میپوشی / ز شور کل جهان سوگوار میخواهی


ز غم به شادی بی حد پناه می آری / دل از شکوه شعف داغدار میخواهی


چُنان منی و غیر همه ، که یار میطلبند / برای با تو نبودن تو، یار میخواهی !


اگرچه خود همه نوری، ستاره می طلبی / اگرچه خود همه شعری ، شعار میخواهی


تو گل به معصیت رنگ و روی می نگری / تو خار از قِبَل زخم، خوار میخواهی


به یک نگاه کل زمین را بهانه می جویی / تو آسمان به سر خود، سوار میخواهی



پ.ن : ندونستن بهتر از دونستنه گاهی !


پ.ن2: شعر از خودم بود !

نوشته شده در یکشنبه 30 خرداد 1389ساعت 12:42 ق.ظ توسط سردرگم نظرات (5)|