X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
نَم ِ واژه ...

یه شعر تو ذهنم بود ... حافظ رو باز کردم دقیقا همون شعر اومد ... بعد دیدم چقدر همه چیزش مثل منه ، احساسات، عکس العمل ها، تفکرات و ...


ترسم که اشک در غم ما پرده در شود /  و این راز سر به مهر به عالم سمر شود


گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک، به خون جگر شود


خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه / کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود


از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان / باشد کز آن میانه یکی کارگر شود


ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو / لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود


از کیمیای مهر تو زر گشت روی من / آری به یمن لطف شما خاک زر شود


در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب / یارب مباد آن که گدا معتبر شود


بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود


این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست / سرها بر آستانه ی او خاک در شود


حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست / دم درکش ار نه باد صبا باخبر شود

نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد 1389ساعت 07:29 ب.ظ توسط سردرگم نظرات (3)|