نَم ِ واژه ...

تو اوج سکسکه عشق ...

که شاه قصه میخنده ...


با این نفس که بریده ...

که بار مرگ می بنده ...


با این صدا که میخونه ...

تو این سکوت که میگنده ...


یه موج خون تو دل من ...

شدم یه مرده‌ی زنده ...


هزار کبوتر عاشق ...

که به آخر خط رسیدن ...


هزار حرف نگفته ...

تو عمق شعر خزیدن ...


برای موندن این عشق ...

چه مجنون ها که بریدن ... !!


برای مرگ ملائک ...

شیطونا، سیاه پوشیدن ... !!


**    **    **    **

تمام قصه همینه ...

باید بری تا بمونیم !

کنار خرمن احساس ...

سمند صبر برونیم ...





پ.ن: کی با تو بود حالا ؟؟ ... چرا به خودت میگیری ؟


پ.ن2: به درد کشیدنش می ارزه ...

نوشته شده در شنبه 28 خرداد 1390ساعت 03:05 ب.ظ توسط سردرگم نظرات (5)|