X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
نَم ِ واژه ...

روزها مرا به یاد تو می اندازند، اشک ها، سایه ها، لبخندها ، موسیقی ها ...

به جز آن دختر زیبای در ایستگاه اتوبوس که مرا یاد عزیزی دیگر می اندازد، و آن ملودی ها چشمک زننده، و شاخه های احساسی که مرا در اوج کودکی ام فرو می برند، همه چیز مرا به یاد تو می اندازد ! هوا مرا به یاد تو می اندازد ... و خنده های نخودی هر بنی بشری مرا می برد به آن روز های «هوا را از من بگیر، خنده ات را نه ... ! » ...شعر مرا به یاد صدای تو می اندازد ... صدای تو مرا درون «کوچه !» می برد ، در عمق «حذر از عشق ندانم، نتوانم ... »

می دانی دوست داشتنی دیرین من، عشق مرا به یاد تو می اندازد ! « تو دلتای معادله زندگی من بودی ...» ... اما منفی از آب درآمدی ... و احساس مرا بی جواب گذاشتی ...

نازنین فراموش ناشدنی، بغض مرا به یاد تو می اندازد و یاد تو مرا درون بغض می افکند ... منی که آنچنان در تو نگریستم، که دیگر هیچ انسانی در دیگری نخواهد نگریست ...

و به قول پابلو نرودا :

تو توان مرا نسنجیدی، توان مردی را که برای تو خون، گندم و آب را کنار گذاشت ...

تو او را اشتباه کردی ...

با پشّه خُردی که بر دامنت افتاد.

آه عشق سترگ، معشوق کوچک من !

 

گمان مبر که چشمانم در پی تو خواهند بود ...

آنگاه که در دور دست هایم ...

بمان با آنچه برایت جا گذاشته ام، من همچنان پیش خواهم رفت.

 

 

پ.ن: فعلا نمیتونم کسی رو دوست داشتم باشم؛ حتی شما دوست عزیز !!

پ.ن:پی نوشت بالا شامل حال تو هم میشه !!!!

پ.ن: گفته اند: هرکه را زر در ترازوست، زور در بازوست. وانکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد.

هرکه زر دید سر فروآورد/ ور ترازوی آهنین دوشست      (سعدی)

پ.ن : نعوذبالله اگر خلق غیب دان بودی / کسی به حال خود از دست کس نیاسودی (سعدی) ... والّا !!!

پ.ن: هععیی ...

نوشته شده در جمعه 27 آبان 1390ساعت 10:12 ب.ظ توسط سردرگم نظرات (2)|