نَم ِ واژه ...

هستی چه بود ؟ قصه پر رنج و ملالی ...

کابوس پر از وحشت و آشفته خیالی ...


ای هستی من و مستی تو افسانه ای غم آسا، کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی ؟


ز هستی نصیبم، بود درد بی نهایت ...

چنان نی  ندارم، سر شکوه و شکایت ...


چرا این غمین که روحت گزیده ؟ در راه می فروشان

گریز از محن، چو من ساغری بزن، ساغری بنوشان  ...



ای دل، چه ز جانم خواهی ؟

ای تن، ز چه جانم کاهی ؟


ترسم که جهانی سوزد، از دل چو برآرم آهی ...



به دلم، نه هوس نه تمنا باشد ...

چه کنم که جهان، همه رویا باشد ...


بگذر ز جهان همچون من ...

افشان به جهانی دامن ...


بزمم سیه اما، سازم جمع دگران را روشن ...



هستی چه بود ؟ قصه پر رنج و ملالی ...

کابوس پر از وحشت و آشفته خیالی ...


ای هستی من و مستی تو افسانه ای غم آسا، کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی ؟







پ.ن: از این به بعد اینجا هم مینویسم !

نوشته شده در جمعه 16 تیر 1391ساعت 03:55 ق.ظ توسط سردرگم نظرات (2)|